پيامبر ( ص ) فرمود : مىخواهى بگويم در دستانت چيست يا آنچه در دستان توست بر حقّانيت و راستىام گواهى دهند ؟
ابو جهل گفت : دومى ؛ يعنى گواهى دادن آنها نادر است و غير معقول !
به فرمان پيامبر ( ص ) سنگريزهها نداى شهادتين را سر دادند . ابو بكر چون اين معجزه را ديد ، خشمگين شد و از روى عصبانيت ، سنگريزهها را بر زمين زد .
مأخذ اين داستان معجزهء مسلّم نبوى است كه در منابع تاريخى نقل شده است . امّا مولانا در آن تصرّف كرده و به شكل يادشده روايت كرده است .
( 44 ) اشاره است به آيهء 45 سورهء يس :
وَ تُكَلِّمُنا أَيْدِيهِمْ وَ تَشْهَدُ أَرْجُلُهُمْ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ :
« دستهاشان با ما سخن مىگويند و پاهاشان بدانچه كردهاند گواهى مىدهند . »
( 45 ) خلاصهء داستان اين است : در دوران حكومت عمر ، خوانندهء چنگنوازى بود كه از آواز خوشاش بلبلان بىهوش و مردگان زنده مىشدند . سالها از اين راه زندگى كرد تا اينكه پير شد و صدايش ناخوش . ديگر كسى خواهان صداى ساز و آوازش نبود . فقر و رنجورى او را فراگرفت .
از خلق گسست و با خود گفت : « بايد براى خداى خلق بنوازم و بخوانم . » به سوى گورستان رفت و آنقدر نواخت تا از خستگى به خواب رفت . در همان دم به فرمان الهى عمر نيز به خواب رفت و در عالم رؤيا شنيد كه بايد هفتصد دينار از بيتالمال برگيرد و به گورستان رود و به يكى از بندگان خاص و نيازمند خدا دهد . از خواب بيدار شد و به گورستان رفت . هرچه گشت كسى جز پير ژندهپوش چنگنواز نيافت . دريافت كه بندهء خاص خدا هموست . نزد پير رفت . پير گمان كرد كه سرباز حكومتى است و براى مجازاتش آمده . عمر ماجرا را گفت و صد دينار را به دو داد . پير چنگنواز از اينكه عمرى براى مجالس لهو و لعب خلق نواخته ، ناراحت و پشيمان شد و دانست كه بايد تنها براى خدا بنوازد .
مأخذ اصلى اين داستان ، كتاب اسرار التوحيد ( صص 20 - 21 ) و مصيبتنامهء عطار نيشابورى