تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 373

مساهمون:

ص٣٧٣
يعنى : ميل كردن صوفى به سوى خرقه كه در سماع و وجد عطا فرموده است . گويا كه قائل است به اينكه خرقه را كه در وجد و سماع بخشيدم ، در آن بخشش به زيانكارى و غبن رسيدم كه اين خرقه را بهتر از وجد و سماع ديدم . پس بازده اى مطرب و قرين ! آن خرقه را كه اين وجد و سماع به مقابلهء آن خرقه نمىرسيد . [ 4419 ]
عشق ارزد صد چو خرقهء كالبد * كه حياتى دارد و حسّ « 1 » و خِرَد
چون عاشق در مجلس سماع درآيد ، بايد كه اوّلا خرقهء تن و زندهء بدن از سر خويش بياندازد ، بلكه متاع هر دوجهان را بر ندما ايثار سازد ؛ چه جاى كلاه و پيراهن است كه آن گران‌تر از سنگ و آهن است و اين اطوار صفوت و صفاست ، و گواه عشق و ولاست . اگر در كيش عشق ما سوا را پيش كرد ، بدان كه مدّعى است ؛ چون انداختن خرقهء تن و گذاشتن زندهء بدن در اين راه لازم است . پس انداختن كرباس كه سرمايهء رعونت و وسواس است ، در سماع مجاز كه پرتوى آن سماع حقيقت طراز است ، فرض عين است ؛ و بازگرفتن به‌غايت مستنكر و شين است ؛ و صوفيانى كه خرقه را بازستانند ، به مقتضاى حديث نبوى ، آكل قىكردهء خويش‌اند ، نه صوفى و نه درويش‌اند .
مفتون
/ B 651 /
شدن قاضى بر زن جوحى و در صندوق ماندن 270 [ 4459 ]
خانهء سر جمله پُرسودا بوَد * صدر پُروسواس و پُرغوغا بوَد
[ 4460 ]
باقى اعضا ز فكر آسوده‌اند * وان صدور از صادران فرسوده‌اند
يعنى : سر كه سرور و سردار ، و صدر و سينه كه حاكم و اهل اعتبارند ، از حوادث صادران و واردان آسوده‌اند كه در گوشهء مسكنت و فقر خزيده ، فارغ از ياد آن و اين‌اند .
همچو شاخ از برگ وز ميوه كهن * كرد خالى تا رسد از امر كن
هامش
( 1 ) . س : حيات دارد حسن .