( بيت : )
حديث هولِ قيامت كه گفت واعظ شهر * كنايتيست كه از روزگارِ هجران گفت
كه مفارقت آنچه مألوف نفس و طبع است ، صورت جهنّم آن جهان است « 1 » و تجرّد از ما سواى حق ، جنّت و نعيم است . پس آن عاشق اگرچه از گور تن فارغ البال است و ليكن از گور خيال و عدم مثال معشوق در عذاب و نكال است .
آمدن نايب قاضى در ميان بازار و خريدارى كردن صندوق [ را ]
[ 4530 ]
آن عظيمُ العرش عرشِ او محيط * تختِ دادش بر همه عالم بسيط
[ 4531 ]
گوشهء عرشش به تو پيوسته است * هين مَجُنْبان جز به دين و داد دست
يعنى : عرش آن عظيم العرش جميع عالم را محيط است ؛ و تخت و عرش داد و عدل او در همهء جانهاى بنىآدم بسيط است كه آن عدل و داد در هر سر متمكّن و ممزوج است و يك گوشهء آن تخت عدل و داد به ذات تو وابسته و در دامن تو پيوسته است كه امضا و اجراى « 2 » آن عدل و داد بر ذمّهء تو وابسته است كه « كلّكم راع و كلّكم مسئول عن رعيّته » 271 عبارت از اين وابستگى است . پس هرگز مجنبان آن گوشهء عرش را و اختيار مكن آن را مگر به ديندارى و عدلگسترى ، نه براى جاه و سرورى و نه براى نفس « 3 » و تنپرورى .
بازآمدن جوحى به محكمهء قاضى
[ 4571 ]
واردى بالاى چرخِ بىسُتُن * جسمِ او چون دَلْو در چَه چاره كن
[ 4572 ]
يوسفان « 4 » چنگال در دلوش زده * رفته از چاه [ و ] شه مصر آمده
مراد از
/ B 751 /
« وارد » روح عارف و و اصل است كه آن روح مانند وارد بالاى چرخ
هامش
( 1 ) . نسخهء « ش » از صفحهء 334 عبارت « ياد صنعت » تا اينجا را ندارد .
( 2 ) . س : اجزاء .
( 3 ) . س : قفس .
( 4 ) . س ، ش : يوسف آن .