تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
محجوبان در كانون جان خود راه نمىدهند مگر قشر و ظاهر كلام را كه آن قشر و ظاهر موافق مدّعا و مطابق متمنّاى ايشان باشد . [ 3930 ]
تا كه باشد حق حكيم ، اين قاعده * مستمر دان تا برى زان فايده
يعنى : تا حكمت حق باقى و جارى است ، قاعدهء انجذاب نار جان محجوبان قشر كلام را و انكار مغز را مستمر و دائم بدان تا تو در ثبوت و حقيقت اين بوى « 1 » فايده برى . [ 3931 ]
مغزِ نغز و قشرها مغفور زو * مغز را پس چون بسوزد دور زو
يعنى : مغز هميشه باذوق و نغز است ؛ و قشرها مغفور و مسرور به دولت آن مغز است . پس ناچار محجوب مغز را چون بسوزد كه مغز دور از آن نار است .

حكايت امرؤ القيس 269

[ 4010 ]
زين لسان الطّير عام آموختند * طُمْطُراق و سَروَرى اندوختند
يعنى : عوام الناس زبان اين عاشقان و كلام اين عارفان به طريق تقليد آموختند . بدين حيله اسباب جاه و سرورى اندوختند ؛ و از حقيقت حال ايشان آگاه نه و زبان ايشان با جان ايشان متّفق و همراه نه كه بجز از صورت خبر ندارد و بجز از استماع حروف گوش هوش نگمارند . [ 4015 ]
تو از آن مرغِ هوايى فهم كن * كه نديدستى طيورِ مِن لَدُن
يعنى : تو علم و حكمت را از مرغان هوايى كه با طيوران معرفت و آشنايى دارند ، بياموز و علم و حكمت بدان مرغ هوايى باندوز كه تو طيور لدنّى كه نديدى و به دولت ديدار ايشان نرسيدى .
هامش
( 1 ) . نسخهء « س » چنين است .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 371 | على اوجبى / محمد نعيم