يعنى : خيال هجر و وصال معشوق با صورت و تشخّص است ؛ و آن هجر [ و ] وصال بىصورت و بىتشخّص است . چرا كه وقوع آن هجر و وصال اصلا غير موجود است و آن وصال در ذهن موجود است .
[ 3717 ]
هيچ ماند اين مؤثّر با اثر * هيچ ماند بانگ [ و ] نوحه با ضرر
يعنى : هيچ مشابهت در ميان مؤثّر كه هجر [ و ] وصال است - كه غير موجود و متحقّق فى الحال و در ميان اثر - كه خيال آن هجر و وصال است - پيدا و متحقّق نيست كه خيال آن هر دو با صورت است و آنها بىصورتاند ، چنانچه نوحه « 1 » با صورت است و ضرر - كه مؤثّر آن نوحه است و عبارت از فقد مطلوب است - بىصورت است .
[ 3719 ]
اين مَثَل نالايق است اى مُستَدِل ! * حيلهء تفهيم را جَهْدُ المُقِل
يعنى : نوحه را با صورت و ضرر را بىصورت گفتن ، مثال نالايق است به نسبت بىصورتى ذات ذو الجلال . چرا كه هرچه غير حق است بالفعل يا بالقوّه به صورت و تعيّن ثابت و متحقّق است و از قيد صورت غير مطلق است .
[ 3720 ]
صُنعِ بىصورت نگارد صورتى * تن برويد با حواس و آلتى
يعنى : صنعت و كاريگرى صانع كه بىصورت است ، نگارنده و
/ A 451 /
پيداكنندهء صور و اشخاص عالم افراد بنىآدم است كه با حواس و آلتاند .
[ 3721 ]
تا چه صورت باشد آن بر وفقِ « 2 » خود * اندر آرد جسم را در نيك و بد
يعنى : آن صنعت « 3 » و كاريگرى صانع هر روشى و وضعى كه در كارخانهء صور علميهء او مكتتم و مستور است ، همان روش و صنعت بر منصّهء اجسام و بر هياكل اجرام جلوه مىدهد و آن جسم را حلّهء آن صورت مىپوشاند و بر وفق آن صورت مىراند . مثلا اگر صورت علمى حق كه نعمت است ، پس آن جسم و صورت شاكر مىشود ؛ و اگر آن
هامش
( 1 ) . س : نوجه .
( 2 ) . س : وقت .
( 3 ) . س : صفت .