يعنى : تعيّن و تشخّص آن ممدوح ، زبد و كف درياى حقيقت بود كه به سبب جزر [ و ] مدّ تلاطم « 1 » آن درياى روى نمود و جزر « 2 » - كه عبارت از جمع شدن و متعيّن بودن است - منتهى و تمام شد .
يعنى : موج آن دريا به انجام رسيد
/ A 351 /
و رشتهء تشخّص و تعيّن از ميان بريد . پس مدّ كه عبارت از درازى و از وحدت صرف و عدم تعيّن است ، باقى ماند .
رجوع به حكايت سلطان و اسب 265
[ 3505 ]
با دلِ خود شَه نفرمود اين قَدَر * شير را نَفْريب زين رأس البَقَر
تعرّض است به عماد الملك كه ما را به رأس البقر فريب مده و عيب رأس البقر بر اين اسب منه .
[ 3506 ]
پاىِ گاو اندر ميان آرى « 3 » ز داو * رَو ندوزد حق بر اسبى شاخِ گاو
يعنى : در فريب من پاى گاو و عيب رأس البقر در ميان آرى و بدين فريب ، اسب را از دست من بردارى كه حق تعالى شاخ گاو را بر سر اسب پيدا نمىكند .
[ 3507 ]
بس مناسب صنعت است اين شهره زاو * كى نهد بر جسمِ اسب او شاخِ گاو
يعنى : حق تعالى ابناى عالم را بس مناسب ساخته است و بس موزون و مرتّب پرداخته است كه جميع افراد اين جهان مناسب اين جهان است . پس شاخ گاو بر سر اسب غير مناسب و ناسزاوار است .
روان شدن شهزادگان در ممالك پدر 266
[ 3660 ]
نهى بر اهلِ تُقى تبغيض شد * نهى بر اهلِ هوا تحريض شد
هامش
( 1 ) . س : تلاطم .
( 2 ) . س : جر .
( 3 ) . س : آزى .