مثل دوبين « 1 » همچو آن غريب شهر كاش « 2 » 264
[ 3236 ]
اندر اين جو غنچه ديدى يا شجر « 3 » * همچو هر جو [ تا ] خيالش ظن مبر
يعنى : در جوى وجود و در درياى هستى و بود اولياء اللّه غنچهء هويّت حق بعينه مرئى و موجود است ، نه عكس آن ، مانند جوهاى ديگر كه عكس و سايهء غنچه در او نمايان است ، نه حقيقت ذات آن .
[ 3237 ]
تا تو را از عكسِ اين عكسِ نقوش * حق حقيقت گردد و بينى تو روش
يعنى : تا تو را از عين آن عكس و سايه حقيقت حق روشن و محقّق گردد ؛ و آن سايه و عكس ، عين اصل نمايد ؛ و غيريت و دويى از چشم شهود تو بربايد .
توزيع كردن پايمرد « 4 » در جملهء شهر تبريز
[ 3276 ]
حاتم از مُرده به مُرده مىدهد * گردكانهاى شمرده مىدهد
[ 3277 ]
تو حياتى « 5 » مىدهى در هر نَفَس * كز نفيسى مىنگنجد در نَفَس
يعنى : حاتم كه مرده است ، آن سخاوت را در عالم عدم برده است كه در آن عالم نيز سخاوت مىكند و تو هم سخاوت را در آن عالم برده و سخاوت مىكنى ، ليكن فرق است ميان سخاوت تو و سخاوت حاتم كه حاتم در آن جهان به مردگان مىدهد و آن عطا هم گردكاناند و عطاى تو حيات ابدى و جان سرمدى است كه در آن جهان بخشش مىكنى .
[ 3315 ]
كو همانجا كه صفاتِ رحمت است * قدرت است و فطنت است و نزهت است
يعنى : اطلاق كو و كجا در حقّ آنكس لايق و سزا است كه به قبلهء صفات مثل صفت رحمت و نزهت و قدرت و غير آن معقّل و بند پا است ؛ و آن ممدوح در درياى بىصفتى
هامش
( 1 ) . س : دوربين .
( 2 ) . س : كاشان .
( 3 ) . س : با سجر .
( 4 ) . س : مزد .
( 5 ) . س : حيات .