يعنى : به سبب قضا آن دليل قاطع از خاطر يعقوب بگذشت كه يوسف را از رفتن بازنداشت گويا كه آن قضا در حق فلسفه بود ، چه فلسفه كه قائل [ به ] استقلال قدرت خلق و تكوين افعال بنده براى بنده است . پس غفلت حضرت يعقوب از بازداشتن حضرت يوسف ، آن عقيده را ردكننده است كه اگر بنده در فعل و ارادهء خود مستقل مىبود ، بايستى كه حضرت يعقوب يوسف را از رفتن سوى صحراى امتناع مىفرمود .
پس بازماندن حضرت يعقوب از امتناع حضرت يوسف ، دليل است بر عجز بنده در خلق افعال خويش .
[ 2762 ]
گوييا دل گويدى كه ميل او * چون در اين شد هرچه افتد باش گو
[ 2763 ]
خويش را هم زين مغفّل مىكند * در عِقالش جان معقّل مىكند
يعنى : گوييا كه ميل آن بنده كه ديده و دانسته خود را در آن بلا افكنده است ، آن است كه در اين فعل ما را ارتكاب بىگمان است . هرچه شدنى است گو بشود ؛ هرچه رفتنى است در اين فعل
/ B 051 /
گو برود .
[ 2766 ]
خام شوخى كه رهانيدش مُدام * از خُمارِ صدهزاران زشتِ خام
يعنى : خام شوخ و كمينهء مبتلاى غفلت شراب مجازى آن است كه از بند دام تشويش عوام رسته است و از هبوط هوش اين و آن گذشته است . پس آن كسانى كه به شراب حقيقى واله و مستاند ، آنها از جميع تعلّقات هستى گذشتهاند .
[ 2767 ]
عاقبت و آويخته استاد شد * جست از رِقّ جهان و آزاد شد
يعنى : هركه به بند دام ابتلا آويخته شد ، آخرالامر رسن رقّيت و عبوديت از گردن او گسيخته شد ؛ و هركه در خدمت و اطاعت استاد شد ، آنكس آخرالامر مطاع و مخدوم عباد شد .