تقطيع آن شعر را بدان سبب نيز دست مىدهد و چون خاك وجود خشتزن نماند و وجود و بود آن خشتزن را آن تقطيع شعر بر مرده گرداند ، پس بحر آن خشتزن بجوشد و از آن جوشش كف پيدا شود و از آن كف خاك حاصل آيد و بدان خاك خشت شعر پيدا گردد . حاصل آنكه انقطاع رشتهء سخن از ذات من ممكن نيست كه موج من تمامى ندارد كه هروقت از ذات من كالبد شعر كه بدان كالبد تقطيع شعر مىشود ، پيدا مىشود .
رجوع كردن به قصّهء قبّه و گنج 258
[ 2260 ]
سجده خود را مىكند هر لحظه او * سجده پيشِ آينهست از بهرِ او
يعنى : هر طالب و عابد كه در گوشهء كنايس و در زاويهء مساجد ساجد است ، ذات خويش را ساجد و عابد است كه چهرهء معبود در ذات او مرئى و موجود است . پس فى الحقيقة آن ساجد عين مسجود است و عابد عين معبود .
[ 2261 ]
گر بديدى ز آينهء او يك پشيز * بىخيالى « 1 » زو نماندى هيچچيز
يعنى : اگر آن ساجد از ذات آينه روى را ديدى و آن صورت مرئى و محسوس او گشتى ؛ پس غير از خيال روى در وجود آن عاشق هيچچيز نماندى كه دست تعلّق از وجود و هستى خويش افشاندى .
هركه از ديدار برخوردار شد * اين جهان در پيشِ او مُردار شد
و آن ساجد فانى و معدوم گشتى و علم و معرفت مجازى او به نادانى كشيدى و به علم حقيقى و الهى در رسيدى .
[ 2262 ]
هم خيالاتش ، هم او فانى شدى * دانشِ او محوِ نادانى شدى
يعنى : اگر آن ساجد ذات مسجود را ديدى ، هم خيال آن ساجد و هم ذات آن ساجد
هامش
( 1 ) . س : خيال .