تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 354

مساهمون:

ص٣٥٤
حق است ، فرمود كه اى بنده ! امعان نظر در هر امور مرعى دار .
ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ
آن امعان نظر مراد است و ليكن اين نمىگويم كه آهن سرد بكوب كه آن امعان نظر بىوسيلهء نور مرشد كامل مرعى دار كه امعان نظر بىبرزخ مرشد ، كوفتن آهن سرد است و ليكن در اين كار به سوى داود گرد كه به بركت او حدّت پولاد وجود تو نرم شود و قابل نقش و صورت گردد . [ 2184 ]
در خيال ازبس‌كه گشتى مُكتَسى * نك به سوفسطايى بَد ظن رسى
يعنى : امعان نظر كه بىنور مرشد « 1 » است ، مانند خيال سوفسطايى است كه در آن خيال مكتسى و پنهان شده است . پس تو اگر در چنين خيال مكتسى خواهى شد ، پس به سوفسطايى خواهى رسيد كه عالم را وهم و خيال خواهى ديد . [ 2185 ]
او خود از لبّ خِرَد « 2 » معدول بود * شد ز حِس معدوم و معزول از وجود
آن سوفسطايى از عقل و خرد معدول بود . پس از حواسّ خويش نيز معزول گرديد كه آتش را كه مرئى و محسوس است ، انكار نمود و از وجود خود نيز معزول گرديد كه آن وجود را وهم و خيال ديد .

معجزهء هود - عليه السلام - در تخليص مؤمنان [ به وقت نزول باد ]

[ 2249 ]
چارچوبِ خِشت‌زن با خاك هست * مىدهد تقطيعِ شِعرش نيز دست
[ 2250 ]
چون نماند خاك بودش جَف « 3 » كند * خاك سازد بحرِ او چون كف كند
يعنى : چارچوب و كالبد خشت با ذات خشت‌زن و خشت‌ساز ملازم است
/ B 841 /
كه خاك آن خشت‌زن كالبد سرشت است و از احتياج كالبد درگذشته است و آن خشت‌زن
هامش
( 1 ) . س : مرشده . ( 2 ) . س : از خود او در لب خود . ( 3 ) . س : خف .