تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 351

مساهمون:

ص٣٥١
يعنى : آن موالد قال و حال از راه چهار طبع و از عناصر اربعه نيست تا آن مواليد مرئى و محسوس نقل و مبرهن و مكشوف به عقل گردد . [ 1815 ]
هين خَمُش كن تا بگويد شاهِ قُل * بلبلى مفْروش با اين جنسْ گُل
يعنى : تو خمش كن تا شاه « قل » بگويد و بلبلى مفروش با اين جنس گل اجزاى مستان وصال كه اجزاى مستان وصال از حقيقت تمثال قال و حال خودبه‌خود گويااند . [ 1817 ]
هر دو گون تمثالِ پاكيزه مثال * شاهدِ عدل‌اند بر سرّ وصال
يعنى : چشم شهود از ديدن نقش و صورت اين جهان و
/ A 741 /
واگشادن بر صور معانى عالم جاودان و دهان تكلّم گشاده شدن در بيان اسرار نهان ، شاهد عدل‌اند بر حصول اسرار خلّت و صفا و وصول انوار قربت و اصطفا و دليل بىبدلند بر علوق و احبال آن اسرار مر آن صاحب حال و قال را كه « من عرف اللّه طال لسانه » و
ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى
عبارت از آن تمثال حال و قال است . [ 1824 ]
چون فروگيرد غمت ار چُستيى * زان دمِ نوميدْكُن واجسته‌اى « 1 »
[ 1825 ]
گفتىاش : اى غصّهء منكِر به حال * راتبهء انعامها را زان كمال
[ 1826 ]
هر دمت گرنه بهار و خرّميست « 2 » * همچو چاشِ گُل تنت انبارِ « 3 » چيست ؟
يعنى : اگر نايرهء غم و زبانهء غصّه تو را فروگيرد ، اگر نيك جست‌وجوى مىكنى و تفحّص نمايى ، بدان كه آن غم و غصّه از رهگذر يأس و نوميدى است . از رحمت و انعام حق نوميد گشته ، خويشتن را آزرده و خسته كردى و ليكن اجزاى وجود و اعضاى بود تو ، شاهد عدل و گواه بىبدل‌اند بر انعام ذات ذو الجلال و الكمال . پس تو اى مخاطب ! گويا كه به زبان حال گفتى كه اى غم و غصّه اگر انعام حق بر احوال تو شامل نيست ، پس چاش
هامش
( 1 ) . س : واخستهء . ( 2 ) . س : خورميست . ( 3 ) . س : انباز .