تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
باشد و نگريزد ؛ و اين ابراهيم از نعمت ملك مرو و بلخ بسوزد و از آن نعمت بگريخته
/ A 641 /
پرچهء دلق بردوزد ، جاى تعجّب است و نعل واژگونه و برعكس است كه در راه حق رنج راحت است و راحت رنج .

حكايت در تقرير آنكه « 1 » [ صبر در ] رنج كار سهل‌تر « 2 » باشد از صبر فراق

[ 1770 ]
رنج كى ماند دمى كه ذو المنن « 3 » * گويدت چونى تو اى رنجورِ من
يعنى : رنج تو كى باقى بماند چونكه حق تعالى در آن مرض براى عيادت تو سلام و پرسش رساند . [ 1771 ]
ور نگويد كت نه آن فهم و فن است * ليك آن ذوقِ تو پرسش كردن است
يعنى : اگر آن حق تعالى پرسش و سؤال نمىكند ؛ يعنى آن پرسش را تو فهم نمىكنى و آگاه از پرسش او نيستى و ليكن ذوق رجوع تو بدان جناب عين پرسش و خطاب است . [ 1772 ]
آن مليحان كه طبيبانِ دل‌اند * سوى رنجوران به پرسش مايل‌اند
[ 1773 ]
ور حذر از ننگ و از نامى كنند * چاره‌اى سازند ، پيغامى كنند
يعنى : چون معشوقان عالم مجاز كه طبيبان دلهاى آن عاشق مجازىاند ، به سوى آن عاشقان كه دردمند و رنجورند به سلام و پرسش مايل‌اند ، پس حق تعالى به عاشقان خويش چرا به ارسال رسل مايل نباشد و به سبب آن رسول آن مرض را از آن مريض زائل نگرداند ، چنانچه طريق عيادت حضرت خواجه بهاء الدين نقشبند آن بود كه مريض را در بغل خويش پيچيده ، مريض را از اين مريضى مىربودند ، پس پرسش مثل آن عزيزان پرسش حق است . [ 1774 ]
ورنه در دلشان بود آن مفتكَر * نيست معشوقى ز عاشق بىخبر
هامش
( 1 ) . س : آنچه . ( 2 ) . س : سران . ( 3 ) . س : ذو المين .