تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 350

مساهمون:

ص٣٥٠
يعنى : اگر آن مليحان به سوى عاشقان هيچ‌كس را نفرستند « 1 » ، پس در دلها و در فكرهاى ايشان آن عاشقان محظور و مركوزند . چرا كه معشوق از غم‌خوارگى عاشق بىخبر نيست و آن خطرهء پرسش معشوق بىاثر نيست .

پرسيدن عارف از پير كشيش كه تو بزرگترى از سال به ريش

[ 1810 ]
همچنين اجزاى / B 641 / مستانِ وصال * حامل از تمثالهاىِ قال و حال
يعنى : مانند اجزاى تو كه حامل نعمت حق‌اند اگرچه ياد آن نعمت از تو رفته است و ليكن آن اجزا حاكى و افسانه‌گوى آن نعمت‌اند . اجزاى مستان وصال حق تعالى ، حامل تمثال حال و قال‌اند كه با حق تعالى بدان قال متكلّم بودند و بدان وصال خوشحال و خوشوقت بودند ، اگرچه آن تكلّم و آن وصال الحال نمانده است و ليكن تمثال آن حال و قال بر آن اجزا باقى است و آن اجزا بر آن وصال شاهدند ، چنانچه بعد از اين مىفرمايند : [ 1811 ]
در جمالِ حال وامانده دهان * چشم غايب گشته از نقشِ جهان
يعنى : دهان آن صاحب وصال به مقتضاى « من عرف اللّه طال لسانه » در گفت‌وگوى گشاده مانده است كه دوام تكلّم صفت حق است و چشم آن صاحب وصال به مقتضاى
ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى
از ديدن نقش جهان و صورت اين و آن غايب است كه در مشاهدهء جمال حق مستغرق است و على هذا القياس گوش از شنيدن كلام غير گران است و دست و پاى از جنبش كردن به سوى غير ، غافل و بىخبر است . پس جميع اجزاى آن صاحب وصال ، مانند اجزاى عالم حامل تمثال حال و قال‌اند و بر وصال حق و بر خلّت آن حق دال‌ّاند . [ 1812 ]
آن مواليد از رهِ اين چار « 2 » نيست * لاجرم منظورِ اين ابصار نيست
هامش
( 1 ) . س : نفرستيد . ( 2 ) . س : چاره .