قصّهء آن درويش كه از آن خانه هرچه مىخواست [ مىگفتند نيست ]
سودِ او و بيعِ آن يارِ نكو * كوش / B 341 / نيكوخلق و هم نيكوشخو
يعنى : حق تعالى را از بيع بنده ، هيچ سود و بهبود خويش مقصود نيست ، بلكه مقصود از خريدن كالاى بنده ، سود بنده و جود بر آن بنده است ؛ و آن سود بنده گوش شنواى آن بنده است كه حق تعالى بنده را گوش شنوا عطا مىفرمايد و بيع آن بنده حسن خلق آن بنده است كه آن حسن خلق - كه عبارت از اطاعت و فرمانبردارى اوست - در معرض بيع آرنده است و گوش و هوش را به كلام حق برجاىدارنده است . پس سود بنده ، گوش و هوش بنده است و بيع آن بنده ، حسن خلق آن بنده است .
رجوع كردن به قصّهء صوفى
[ 1493 ]
چون ترازو ديد خصمِ پُرطمع * سركشى بگذارد و گردد تبع
مراد از « خصم » مشترى و طالب است يا احد الطرفين آن ترازو است .
يعنى : از جمله انصاف و عدل ترازو اين است كه اگر مشترى و طالب يا احد الطرفين را طامع و مستوفى حقّ خويش ديد ، از سركشى برآمده ، موزون را به مقدار طلب طالب بار خود كرده ، تابع آن طالب مىگردد .
[ 1494 ]
ور ترازو نيست گر افزون دهيش * از قِسَم راضى نگردد آگهيش
يعنى : اگر در آن ترازو ، قسمت افزون دهى ، آن خصم نيست و از افزون دادن تا آن خصم راضى نگردد ، از احمقى و ابلهى آن خصم است كه بر قسّام قضات عدول در جنگ و خشم است . پس هركه بر حكم قضات عدول راضى نگردد ، او نيز ابله و بيراه است .
[ 1499 ]
آن قَسَم بر جسمِ احمد راند حق * آنچه فرمودهست « كلّا و الشّفَق » 254
يعنى : قسمى كه حق تعالى بر شفق رانده است ، فى الحقيقة آن قسم بر جسم پاك