تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
[ 1194 ]
او ز بىچونى دهدْشان استخوان * در جنابت تن زن اين سوره مخوان
يعنى : آنكه از چونى گذشته است ، آن‌كس ديگران را استخوان اين جهان داده ، از قرب و نزديك خويش دور رانده است كه تو ناپاك و پليدى و به مرتبهء مسّ سورهء مصحف نرسيدى كه در جيفهء دنياوى ملوّث هستى . [ 1195 ]
تا ز چونى غُسل نارى تو تمام * تو بر اين مُصحَف مَنِه كف اى غلام ! 251
يعنى : تا كه از مردار دنيا و از جيفهء سگان دست طلب بازندارى ، مسّ مصحف كه عبارت از قرب اوليا اللّه است ، بر خويش هرگز جائز ندانى .

داستان آن درويش كه « 1 » آن گيلانى را دعا كرد 252

[ 1240 ]
هر محدّث را خسان بددل كنند « 2 » * حرفش ار عالى بوَد ، نازل كنند
يعنى : سخن هر مذكّر و محدّث كه دانشور و سخن‌پرور است ، خسان و كژفهمان « 3 » نازل و پست مىسازند و از عروج لطافت به حضيض كثافت مىاندازند ، حرف خير را طرف شرّ مانند خواجه گيلى مىپردازند . [ 1241 ]
زانكه قدرِ « 4 » مستمع آمد نبا * بر قدِ خواجه بُرد درزى قبا
يعنى : بناى سخن از اهل سخن بر قدر فهم و دانش مستمع واقع مىشوند به حسب « كلّموا الناس على قدر عقولهم » 253 زبان ترجمان و خامهء بيان او متحرّك و جارى مىشود و اگر نه بناى سخن بس عالى است و لهذا
يَسْئَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ قُلْ هِيَ مَواقِيتُ لِلنَّاسِ
از اوج « 5 » بيان حقيقت و ماهيّت هلال به سوى حضيض غرض ، به جهت فهم معترض نزول يافت كه فهم مخاطبان قابل و مستعدّ دريافت ماهيّت هلال نيست و اگر نه علم حق تعالى اوسع و اعلى است .
هامش
( 1 ) . س : - كه . ( 2 ) . س : كند . ( 3 ) . س : كژفهان . ( 4 ) . س : قدرى . ( 5 ) . س : للناس ازواج .