[ 373 ]
زود دفعش كن چو نمرودى به جنگ * سوى او كَش در هوا تيرِ خدنگ 240
[ 374 ]
همچو اسْپاهِ مُغُل بر آسمان * تير مىانداز بهر نزعِ جان
يعنى : اى منكر الوهيت ! چون تو را ورود قهر و نزول بلا مقرّر و مشيّت شده است ؛ پس اقرار الوهيت و اعتراف ربوبيت نماى و بدان كه موجد قهر و منشى غضب در عالم غيب موجود است كه وجود اثر بىوجود مؤثّر نيست . بارى مانند نمرود دفع غضب حق بكن و تير اهلاك به جانب افلاك براى نزع جان مؤثّر بانداز و وجود مؤثّر را اعتراف نماى ، مانند دهرى صانع را معزول مدان و « 1 » حصول افعال و اوضاع عالم بر طبيعت دهر مخوان .
حكايت آن عاشق كه شب بيامد « 2 » بر اميد وعدهء معشوق 241
[ 605 ]
اى دلِ بىخواب ، ما زين « 3 » ايمنيم « 4 » * چون حَرَس بر بام چوبك مىزنيم « 5 »
خطاب عاشق است به سوى معشوق .
يعنى : اى معشوق تو كه بىخوابى ما از اين تهديد به فراق و عدم وفاق تو ايمن و بىترسيم « 6 » كه ما در طلب و در افشاى راز عشق مانند حرسيم « 7 » كه بر بام عشق چوبك عشّاقى مىزنيم « 8 » و تهمت و بدنامى بر ذات خويش آشكارا مىتنيم .
[ 606 ]
گردگانِ ما درين مَطْحَن شكست * هرچه گويم از غمِ او اندك است
يعنى : گردگان بهبود ما در اين آسياى عشق شكسته « 9 » است و سلسلهء تدبير و سرانجام كار از دست ما گسسته است و هرچه از غم عشق بگويم ، اندك است .
[ 607 ]
عاذلا چند اين صداع و ماجرا * پند كم ده بعد ازين ديوانه را
هامش
( 1 ) . س : + آن .
( 2 ) . س : بيايد .
( 3 ) . ش : بازين .
( 4 ) . ش : ايمنم .
( 5 ) . س ، ش : مىزنم .
( 6 ) . س : بىتبرسم ؛ ش : بىترسم .
( 7 ) . س ، ش : جرسم .
( 8 ) . س ، ش : مىزنم .
( 9 ) . س : شكست .