بسپرند تا دوست از دشمن و مؤمن از اهرمن ممتاز گردد ؛ و « 1 » يا براى متّهم داشتن خويش را به حبّ « 2 » مال و خزينه و به خيانت و عدم ديانت اين شيوه را اختيار كرده بود ، چنانچه طريق ملامت را صعلوك كرام مسلوك داشتهاند و بدين شيوه خود را از چشم اعتبار عوام انداختهاند .
[ 241 ]
يا كه ديدِ « 3 » چارقش زان شد پسند * كز نسيمِ نيستى هستى است بند
[ 242 ]
تا گشايد دخمه كان بر نيستيست * تا بيابد « 4 » آن نسيم « 5 » عيش [ و ] زيست
يا سبب ديدن چارق و پوستين آن بود كه هستى مال و جاه و انقياد سلطان و سپاه ، موجب غفلت از شراب نيستى و مسكينى و سبب حجاب نسيم نيستگزينى مىگرديد و به ديدن آن چارق و پوستين - كه سرمايهء فقرا
/ A 731 /
و مساكين است - نسيم بهار و فقر و مسكنت در مشام جان او مىرسيد .
يا ببندد « 6 » دخمه بر اين مُردگان * تا نيايد بوى عيش زندگان
يا سبب ديدن آن چارق و پوستين آن بود كه به سبب ديدن و مشغول شدن در آن چارق و پوستين ، غافل شدن از بوى اين مردهدلان كه در دخمهء اين دنيا مدفوناند حاصل گردد « 7 » و دخمهء اين مردگان بسته شود تا عيش و زيست زندگان را آن بوى نرسد و آن بوى عيش آن زندگان را ناخوش نگرداند كه بههرحال ديدن اسباب دنيا و بودن در آن اسباب مضرّ و ناخوش است ، اگرچه خاطر از اين دنيا فارغ باشد كه پرهيز بههرحال اولىتر است .
در بيان اينكه « 8 » غرور تنها آن هندو را نبود ، بلكه هر آدمىزاده را 238
[ 326 ]
بر جنازه هركه را بينى به خواب * فارسِ منصب شود عالىركاب
هامش
( 1 ) . ش : - و .
( 2 ) . س : + وو .
( 3 ) . س : ديده .
( 4 ) . ش : بيايد .
( 5 ) . ش : + و .
( 6 ) . س : بندد .
( 7 ) . س : كرده .
( 8 ) . س ، ش : اين .