[ 343 ]
باز رو در كان چو زرّ زرّ دَهدَهى * تا رهد دستانِ تو از دَهدِهى
يعنى : باز رو به سوى مرجع و اصل خويش كه عبارت از مبدأ و معاد است . مراد از « ده دهى » زرّ جعفرى است كه جعفر دوانقى در پادشاهى خويش همه جنس زر را از غش « 1 » پاك ساخته بود و ده مانشه را دينار ساخته بود . « تا رهد دستان تو از ده دهى » يعنى : تا داستان تو از بيزارى خلاص شود .
[ 1 / 344 ]
صورتِ بد را چو در دل ره دهند * از ندامت آخرش دَه مىدهند
يعنى : بيزار مىشوند و توجّه مىكنند .
[ 2 / 344 ]
دزد را كان قطع تلخى مىزند * ذوق دزدى را چو زن دَه مىدهد
در اين بيت هم « ده » به معنى بيزارى است .
[ 3 / 344 ]
ديدهء ده دادن از دستِ حزين * ده به دادن زين بُريده دست بين
يعنى : ده درم مسروق را باز دادن از دست حزين ديده را « 2 » اكنون ده . يعنى : بيزار شدن از دزدى اين « 3 » دزد بريده دست ببين .
[ 4 / 344 ]
همچنان قلّاب و خونى و لَوَند * وقتِ تلخى عيش را دَه مىدهند
يعنى : هر قلّاب و خونى و لوند ، وقت عقوبت از عيش سابق ناخوش و بيزار مىشوند .
[ 350 ]
آن زمان كز سوختن وامىجهد * همچو هندو شمع را دَه مىدهد
يعنى : آن خونى و لوند مانند پروانه از سوختن آتش و از افروختن شمع بيزار مىشوند ، مانند بيزار شدن آن هندو غلام از عروس امرد خويش كه مانند شمع بود .
قصّهاى هم در تفسير اين آيه 239
[ 372 ]
پس چو دانستى كه قهرت مىكند / B 831 / * بر سرت دبّوسِ محنت مىزند
هامش
( 1 ) . س : نجس .
( 2 ) . ش : - را .
( 3 ) . ش : ازين .