به اعتبار نسبت و اضافت است كه ثبوت آن صفت مر آن شىء « 1 » را به نسبت شىء آخر دون شىء « 2 » آخر است ، نه « 3 » به نسبت جميع اشيا است . پس ايراد سخن ، اغلب اوقات نسبى و اضافى واقع مىشود . پس مراد از عدم اصابت گوش به اعتبار چشم است ، نه به اعتبار جميع حواسّ كه به اعتبار حواسّ آخر ، گوش مصيب « 4 » است . چرا كه علمى كه به وجود و تحقّق شىء مر گوش را حاصل است ، زياده از آن علم است كه ذائقه و لامسه و شامّه را حاصل است .
[ 3910 ]
ز آفتاب ار كرد خفّاش احتجاب * نيست محجوب از خيالِ آفتاب
تمهيد و تقرير اصابت چشم است در رؤيت كه خفّاش اگرچه از رؤيت آفتاب در پرده و احتجاب است و ليكن به اعتبار تصوّر و خيال از چهرهء آفتاب بىنقاب است كه در تخيّل آفتاب مصيب است . پس در رؤيت چشم ظاهرى يا باطنى اصابت است و آنچه غير مسموع گوش است ، اصلا آن گوش از آن چيز بىخبر و بىهوش است .
[ 3913 ]
از خيالِ دشمن و تصويرِ اوست * كه تو برچسبيدهاى بر يار و دوست
يعنى :
/ B 431 /
تو كه با يار و « 5 » دوست ساختى و خود را در آن دوستى باختى و « 6 » به جهت خيال اضرار دشمن است كه بدان دوست پناه گرفتى . پس خيال هم به منزلهء رؤيت است در اصابت .
[ 3914 ]
موسيا ! كشفت « 7 » لُمَع بر كُه فراشت * آن مُخيّل تابِ تحقيقت نداشت
يعنى : رؤيت حق تعالى بالكنه غيرممكن است . پس آنچه كه حاصل است ، از خيال حاصل است ؛ و حضرت موسى را كه بر كوه طور حاصل شده بود ، خيال حضرت حق حاصل شده بود ، نه حقيقت حق كه در اين ديدن حقيقت حق بىهوش افتادهاند . پس
هامش
( 1 ) . ش : شىء .
( 2 ) . ش : - شىء .
( 3 ) . س : + كه .
( 4 ) . س : مصيت .
( 5 ) . س : - و .
( 6 ) . ش : - و .
( 7 ) . س ، ش : كشف .