حصول خيال هم « 1 » از جملهء كمال است .
[ 3915 ]
هين مشو غرّه بدان كه قابلى * مر خيالش را ازينرو واصلى
يعنى : مغرور مشو بر آن خيال و مگو كه قابل مخيّل گشتهام كه خيال آن مخيّل را در دل خويش بستم كه اينچنين خيال ، گمان فاسد « 2 » است كه حقيقت ديگر است و خيال ديگر ؛ و اگر خيال به منزلهء حقيقت گشتى ، بايستى كه خير « 3 » لاف جنگ نزدى . چرا كه آن خير « 4 » جنگ را خيال كرده است ، نه آنكه جنگ را ديده است ؛ اگر آن خير « 5 » جنگ را مىديد ، هرگز لاف نمىزد .
[ 3918 ]
نقش رستم كان به حمّامى بوَد * قِرْنِ جملهء فكر هرجا مىرود
يعنى : نقش رستم كه در حمّام است ، به سبب ديدن آن نقش ، جمله فكرهاى مردم - كه مقارن و مجتمعاند - پريشان مىشوند به سبب هيبت آن نقش . پس در رؤيت چشم ، اصابت است بهخلاف گوش كه در آن گوش شائبهء بطلان است .
[ 3923 ]
گوش انگيزد خيال و آن خيال * هست دلّالِ وصالِ آن جمال
چون گوش ، اوصاف اشيا را از متكلّم شنيده ، به قوّت خياليه مىرساند و آن قوّت خياليه آن موصوف را مخيّل و مصوّر مىسازد ؛ پس آن گوش خيالانگيز است و آن خيال دلّال وصال معشوق است كه به كمال خيال معشوق ، ذات آن معشوق معاين و مشاهد مىگردد .
رسيدن گوهر از دست به دست [ به ] اياز و كياست « 6 » اياز 237
[ 4059 ]
هركه را فتح و ظفر / A 531 / پيغام داد * پيشِ او يك شد مراد و بىمراد
يعنى : هركه را فتح مقصود و ظفر مطلوب حقيقى پيغام داد و كليد ابواب مطالب
هامش
( 1 ) . ش : - هم .
( 2 ) . س : فاصد .
( 3 ) . س : جز .
( 4 ) . س : جز .
( 5 ) . س : جز .
( 6 ) . س ، ش : كنايت .