صدق و اخلاص در راه حق دادن جان است ، نه فداى اركان كه اركان به منزلهء آلت است و آلت غير فاعل است . پس فداى تن ، غير فداى جان است .
[ 3821 ]
اين همه مُردن نه مرگِ صورت است * اين بدن مر روح را چون آلت است
يعنى : مرگ كامل و و اصل نه مرگ صورى و جسمى است ، بلكه مرگ باطنى است كه نفس امّاره را در زير تيغ رياضت و مجاهده كشتهاند و شهيد معتبر در آن جهاد گشتهاند كه جهاد اكبر
/ A 331 /
كشتن نفس است . پس كسى كه تن او به شمشير آهنى كشته شده است و نفس امّارهء او زنده است ، پس آنكس را نتوان گفت كه شهيد اكبر است ؛ و مرگ جسم و اركان ، غير مرگ نفس و جان است .
[ 3822 ]
اى بسا خامى كه ظاهر خونش « 1 » ريخت * ليك نفسش زنده آن جانب گريخت
يعنى : بسا خامى و ناتمامى كه از روى ظاهر خون او ريخته شده است و نفس او كه به تيغ رضا و تسليم مقتول و دونيم نشده است ، زنده است و به سوى آن عالم از هيبت شمشير گريزنده است ، نه آنكه شهيد گشته است . پس شهادت معتبر كشتن نفس است ، نه كشتن تن .
[ 3826 ]
اى بسا نفسِ شهيدى معتمَد * مُرده در دنيا و زنده مىرود
يعنى : بسا نفساند كه به تيغ فقر و مجاهده و به خنجر فنا و مشاهده كردن نفس و هوا و سينهء نخوت و كبريا شكستهاند كه شهيد معتبر و مقبول گشتهاند ؛ اگرچه در دنيا ، به غير قتل شمشير مردهاند ليكن جان باقى و غير فانى را همراه بردهاند و پاى شهادت در آن عالم افشردهاند كه شهيد معتبر و مقبولاند ، اگرچه به غير شمشير مقتولاند .
[ 3827 ]
روحِ رهزن مُرد و « 2 » تن كه تيغِ اوست * هست باقى در كفِ آن غزوْجوست
[ 3828 ]
تيغ آن تيغ است ، مَرد آن مَرد نيست * ليكن اين صورت تو را حيران كُنى است
هامش
( 1 ) . س : خويش .
( 2 ) . ش : - و .