[ 3543 ]
اى خنك آنكه فدا كردهست تن * بهر آن كارزد فداىِ « 1 » آن شدن
يعنى : فداى كردن مردمان تن خويش را در غير موقع ، جاى حيرت است كه براى سيرتى و خصلتى آن تن را فدا مىكنند كه آن سيرت و خصلت ناپايدار است ؛ و مراد از سيرت مثل دانش اسباب و لهو و لعب و ساير انتعاش كه هر واحد ناپايدار است ؛ و خنك و نيك آنكس است كه تن خويش را براى آن چيز فدا كرده است كه آن چيز باقى و غير مرده است و فداى كردن براى اينچنين چيز لايق و سزاوار است كه هزار جان در فداى چنين تن زندهشونده است .
[ 3544 ]
در جهان هركس فداىِ آن فن است * كاندر آن ره صرفِ عمر و كُشتن است
[ 3545 ]
كُشتنى اندر غروب و در شروق « 2 » * كه نه شايق « 3 » ماند آن دم نه مشوق « 4 »
يعنى : فداى كردن تن را بر اهل اين جهان ، عمر خويش را بىفايده ضايع كردن است يا در سير و گشت آن عمر را ضايع كردن قرار دادهاند و اين چيزها را فنّ حميده فهميدهاند .
تفسير « و [ إنّ ] الدار « 5 » الآخرة لهى « 6 » الحيوان لو كانوا يعلمون »
[ 3601 ]
اين يكى نقشش نشسته در جهان * و آن دگر نقشش چو مه بر آسمان
انبيا و اوليا را دو نقشاند : نقش حسّى كه در اين عالم موجود
/ A 231 /
است و در چشم ظاهربينان مشهود است و نقش غير حسّى كه در آن جهان حىّ و قائم است و به حيات ابدى زنده و دائم است و مشهود ديدهء بصيرت اوليا و خواصّ بشر است .
حكايت عيّاضى - رحمه اللّه - كه هفتاد « 7 » [ غزو كرده بود ] 234
[ 3807 ]
بر در و ديوار جسم گِل سرشت * حق ز غيرت نقشِ صد صوفى نوشت
هامش
( 1 ) . ش : فدائى .
( 2 ) . س : شروق و در غروب .
( 3 ) . س : سابق ؛ ش : سايق .
( 4 ) . س ، ش : مسوق .
( 5 ) . س ، ش : لدار .
( 6 ) . ش : هى .
( 7 ) . س : منقاد .