يعنى : عشق مانند درياست و هفت آسمان
/ B 231 /
مانند كف آن درياست كه محو و فداى در آن دريا است ، مانند محو و فداى زليخا « 1 » در حبّ يوسف .
[ 3854 ]
دورِ گردونها ز موجِ عشق دان * گر نبودى عشق بفْسردى جهان
[ 3855 ]
كى جمادى محو گشتى در نبات * كى غديرى « 2 » روح گشتى ناميات « 3 »
يعنى : اگر عشق نبودى ، پس طبع جمادى در طلب روح نباتى محو نگشتى و از آن طبع جمادى كى از « 4 » غدير و آب صاف روح نباتى حاصل گشتى كه آن طبع جمادى روح نباتى گشتى ، همچنين روح نباتى بر روح حيوانى عاشق شده ، در آن نباتات محو و فانى گشت ، از آن محو و فنا ، روح انسانى پيدا شد .
[ 3856 ]
روح كى گشتى فداى آن دمى * كز نسيمش حامله شد مريمى
يعنى : اگر روح ملكى ، فداى آن دم - كه عبارت از دم رحمان است - نگشتى ، پس از نسيم آن دم رحمانى ، مريم حامل مسيح « 5 » نشدى و آن مسيح را نصارا ابن اللّه نگفتى . پس وجود عالم از سبب جوش عشق است كه آب و آتش و خاك و باد بر يكدگر عاشق شده ، ازدواج و اختلاط در ميان يكديگر پيدا كردند و يكى در ديگرى فانى گشت ؛ و از فناى آن هر واحد روح نباتى متولّد و منتج گرديد ؛ و از آن نباتى حيوانى و از آن حيوانى انسانى و از آن انسانى ملكى ؛ و على هذا القياس .
حكايت آن مجاهد كه از هميان هر روز [ يك درم در خندق انداختى ] 235
[ 3820 ]
صدقِ جان دادن بوَد هان « سابِقوا » * از نُبى برخوان « رِجالٌ صَدَقُوا »
هامش
( 1 ) . س : + زليخا .
( 2 ) . س : عزيرى .
( 3 ) . س : نامياب .
( 4 ) . س : - از .
( 5 ) . س : + را .