يعنى : مرشد كامل و مربّى و اصل او را نيست كه در چشم او سرمهء معرفت كشد و نه عقل كامل است كه در ميان حسن و قبح اشيا امتياز نمايد و به رسيدن مقصود ، آن عقل كامل آن را راهبرى فرمايد « 1 » .
[ 3528 ]
زان رهش دورست تا ديدارِ دوست * كه نماندش مغزِ سر از عشق پوست
مراد از « پوست » هستى و بود خود است .
يعنى : در دوستى وجود و بود « 2 » خود راه آن زاهد دور و دراز است در ميان او و در ميان حق .
[ 3529 ]
ساعتى او با خدا اندر عتاب * كه نصيبم رنج آمد زين جناب
[ 3530 ]
ساعتى با بختِ خود اندر جدال * كه همه پَرّان و ما ببْريده « 3 » بال
[ 3531 ]
هركه محبوس « 4 » است اندر بو و رنگ * گرچه در زهدست / B 131 / باشد خُوشتنگ « 5 »
اينچنين شكوه و شكايت علامت دوستى وجود و بود خود است كه نزديك او رنج ابدان و خسارت حظوظ اين جهان ، مبغوض و غير مقبول است و نزديك عاشق ، خسارت تن و غارت بدن ، مثمر مطلوب و منتج مقصود است و شكست نفس و هوا به سوى معشوق حقيقى رهنماست .
[ 3541 ]
از پىِ محنت چو خود را مىكُشند « 6 » * اصلِ محنتهاست اين چونش كَشند
يعنى : هر مبتلا و محنتزده « 7 » براى دفع آن بلا و محنت خود را مىكشند تا از آن رنج خلاص شوند . پس مردن كه اصل و بيخ جميع محنتهاست ، اختيار كردن آن محنت مرگ را « 8 » مشكل است .
[ 3542 ]
از فدايى مردمان را حيرت است * هريكى از ما فداى سيرت است
هامش
( 1 ) . س : فرمايند .
( 2 ) . س : - و بود .
( 3 ) . س : بريده .
( 4 ) . س : مجوس .
( 5 ) . ش : + به .
( 6 ) . س : مىكند .
( 7 ) . س : محنتزاده .
( 8 ) . ش : - را .