تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨

رجوع به حكايت زاهد با مير 233

[ 3480 ]
پس تو را خود عقل كو و هوش كو * تا خورى مَى اى تو دانش را عدو
يعنى : باعث شراب خوردن آن است كه عاقل كه در تفرقهء اين جهان و آن جهان است ، به سبب آن شراب
/ A 131 /
مدّتى در پردهء غفلت و احتجاب آسوده گردد . ( بيت : )
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس كه تو را * دمى ز وسوسهء عقل بىخبر دارد
و تو از جوهر دانش خالى و از فرهنگ و عقل مطلقا عارى هستى . پس تو را خوردن باده چه لايق است كه آن عقل ، نه تو را زاجر و نه سايق است . [ 3486 ]
در چنين راهِ بيابانِ مخوف * اين قَلاووزِ « 1 » خِرَد با صد كسوف
[ 3487 ]
خاك بر فرقِ قلاووزان « 2 » زنى * كاروان را هالك و گمره كنى
يعنى : عقل و خرد كه قلاووز و راهبر است با صد آفت و عقبه ، خوار و مضطرّ است و تو به سبب آن باده خوردن ، خاك در ديدهء آن قلاووز « 3 » مىزنى و نابينا مىكنى و سالكان و كاروان را هم گمره مىكنى . [ 3488 ]
نانِ جو حقّا حرام است و فسوس * نفس را در پيش نِه نان سبوس
نان جو دادن نفس را نزد اهل طريقت حرام است و نزد اهل شريعت نيز حرام است كه نفس امّاره منافق و كافر است و بر كافر بذل و سخا كردن حرام است ، چنانچه اداى زكات كافر را نارواست . چرا كه آن كافر ، دشمن خداست .

آمدن امير بر در خانه و لگد كوفتن بر در « 4 »

[ 3526 ]
نى يكى كحّال او را غم خورد * نىش عقلى كه به كحلى « 5 » پى برد
هامش
( 1 ) . س : قلاوز . ( 2 ) . س : قلاوز . ( 3 ) . س : قلاؤذ . ( 4 ) . ش : - بر در . ( 5 ) . س ، ش : بكحل .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 308 | على اوجبى / محمد نعيم