تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 297

مساهمون:

ص٢٩٧

آمدن شيخ بعد چندين سال از بيابان به شهر 226

[ 2724 ]
لحمِ عاشق را نيارد خورد دد * عشق معروف است پيشِ نيك و بد
[ 2725 ]
ور خورد خود فى المَثَل دام و ددش * لحمِ عاشق زهر گردد ، بُكْشدش
اين بيت
/ B 621 /
موافق اين حديث است كه : « لحم العالم مسموم من شمّ مرض و من أكل مات . » 227 يعنى جسم و تن عارف زهرناك است . هركه آن جسم را ببويد ، يعنى آزار دهد ، مريض گردد و اگر بكشد ، پس قاتل او بميرد . تواند بود كه مراد از شميدن ، آن عارف را ذليل و خوار ديدن باشد و از اكل لحم غيبت « 1 » باشد . يعنى هركه عالم و عارف را ذليل و خوار داند ، پس دل آن‌كس مريض گردد و اگر غيبت كند ، پس دل آن غيّاب بميرد . مراد از موت موت دلى و باطنى باشد و در اين مقام ، مراد از موت موت ظاهرى است و از اكل اكل ظاهرى است .

رفتن اين شيخ در خانهء اميرى بهر كديه هر روز چهار مرتبه به اشارت غيبى

[ 2761 ]
تا تو باشى در حجابِ بو البشر * سرسرى در عاشقان كمتر نگر
يعنى : اى امير ! تا كه تو در مرتبهء بشريت هستى و از قيد هستى نرستى ، عاشقان را به چشم عشق و محبّت ببين و پست [ و ] بلند عاشقان به حسن ظنّ گزين تا نگويى كه
خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ *
و مبين او را به ديدهء انكار و شكّ تا نگويى كه
نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ
كه غيرت عشق مقتضى بلند و پستى عاشقان است و فروانداز از مرتبهء آسمان است كه مرتبهء عشق ، لاابالى است و از سرهنگان اجلالى است . [ 2768 ]
وقتْ نازك گشته و جان دررسد * با تو نتوان گفت آن دم عذر خود
هامش
( 1 ) . س : غيب .