صيد قطب همچو صيد شير است و صيد مريد و مخلص مانند صيد روباه است ؛ و آنكه غير قطب و مريد است ، پس آنكس مانند كفتار است كه صيد او سراسر حرام و مردار است ؛ چون عارى از دام حسبة للّه است ، چنانچه جاى ديگر مىفرمايند :
پس شكار « 1 » خوك آمد صيد عام * رنجِ بىحد بردن و خوردن حرام
مثل آوردن اشتر « 2 » در بيان آنكه [ در ] مخبر دولتى كه فرّ و اثر آن چون نبينى [ جاى متّهم داشتن باشد كه او مقلّدست در آن ]
[ 2452 ]
تا كفِ دريا نيامد سوى خاك * كاصلِ او آمد بوَد در اصطكاك
[ 2453 ]
خاكى است آن كف ، غريب است اندر آب * در غريبى چاره نبْوَد ز اضطراب
يعنى : تا كف دريا كه اندر درياست ، به سوى ساحل و سوى خاك - كه آن خاك اصل آن كف است - رجوع ننموده است و « 3 » راه غربت دريا را نپيموده است ، آن كف در اضطراب و اصطكاك است . چرا كه در غربت است و به اصل خويش نرسيده است ؛ و چون به اصل و كنار رسد ، از آن اضطراب « 4 » ساكن شود .
[ 2461 ]
واى آن كاو عقلِ او ماده « 5 » بوَد * نفسِ زشتش نرّ و آماده بوَد
[ 2462 ]
لاجرم مغلوب باشد عقلِ او * جز سوىِ خسران نباشد نقلِ او
مراد از « عقل » در اين
/ A 621 /
مقام ، عقل جزئى است . چرا كه عقل كلّى هرگز مغلوب نفس نمىگردد .
يعنى : واى بر آنكس است كه عقل جزئى او مغلوب نفس او باشد .
[ 2463 ]
اى خُنُك آنكس كه عقلش نر بوَد * نفسِ زشتش مادهء مضطر بوَد 225
هامش
( 1 ) . س : شكارى .
( 2 ) . ش : استر .
( 3 ) . س : در .
( 4 ) . ش : اضطرب .
( 5 ) . س : باده .