[ 2139 ]
پس كلوخى خشك در جو كى بوَد ؟ * ماهيى با آب عاصى كى شود ؟
يعنى : هريك اميران حسّاد و حاسدان بىمراد ، دست تفحّص و پاى تعمّق در درياى وفا و امانت من دراز كردند و كلوخ خشك عصيان و خيانت در درياى وفاى من جستند . « 1 » پس كلوخ خشك در ميان آب جو كى يافته شود و ماهى آب وفا و امانت كى عاصى و بىفرمان آب گردد و از آب وفا دورى و حرمان پذيرد « 2 » ؟ !
[ 2140 ]
بر منِ مسكين جفا دارند ظن * كى وفا را شرم مىآيد ز من
يعنى : بر من مسكين به سبب حسد و كين ظن دارند كه به بىديانتى جفاكار و خارآزار پاى سلطان جهانپيماى شده است و حال آنكه من در وفا چنانم كه وفا در پيش من در پردهء شرم
/ A 521 /
و خفاست .
[ 2146 ]
گرنه خوشآوازىِ « 3 » مغزى بوَد * ژَغْژَغِ « 4 » آوازِ قشرى كاشنود ؟
يعنى : اگر خوشآوازى مغز كه در جوز است نبودى ، پس آواز قشر آن جوز كه شنيدى و بدان آواز قشر كه التفات نمودى ؟ ! همچنين استماع حكايات براى آن است كه مغز معانى در آن است .
در بيان كسى كه سخن گويد كه [ حال او ] مناسب آن سخن نباشد 223
[ 2196 ]
اين قُش و دُش « 5 » چيست جبر و اختيار * از براى اين دو آمد جذب يار
« قش » « 6 » فربهى و « دش » آراستن خود را ؛ و مراد در اين مقام آراستن خود را بر منصهء طاعت و فرمانبردارى است .
يعنى : از براى رفع جبر و دفع اختيار ، جذب يار و عنايت پروردگار در كار آمد تا
هامش
( 1 ) . س : وفا مىجستند .
( 2 ) . س : ببرد .
( 3 ) . ش : آوازئى .
( 4 ) . ش : زغزغ .
( 5 ) . ش : وش .
( 6 ) . ش : فش .