يعنى : معنى هيزم كه عبارت از روح نباتى است كه آن روح نباتى كشنده و تلفكنندهء آتش است ؛ چرا كه روح نباتى هيزم آب است و ليكن آتش تن آن هيزم را سوزنده است .
پس جريان حكومت و شوكت بر تن است ، نه بر جان .
[ 1943 ]
شد ز ديد لُبّ جملهء تن طمع * خوار و عاشق شد كه « ذَلّ مَن طَمِع « 1 » »
يعنى : هركه لبّ و حقيقت را ديد ، به سبب ديدن آن حقيقت و لبّ - آن حقيقت و لبّ عبارت از قدرت و صنعت حق است - جملهء تن و تمام بدن آنكس عاشق و طامع آن لبّ شد .
[ 1944 ]
چون نبيند لُب قانع شد به پوست * بندِ « عَزّ مَن قَنِع » 218 زندانِ اوست
يعنى : هركه لبّ و حقيقت را نديد ، پس قانع به پوست شد كه تنپرور و بدندوست شد . پس بند « عزّ من قنع » زندان او شد كه در دوستى تن قناعت گزيد و در زندان تن ذليل و خوار گشت .
[ 1945 ]
عزّت اينجا كبر توست و ذُلّ دين * سنگ تا فانى نشد « 2 » كى شد نگين
يعنى : عزّت در اين مقام - كه مقام دنياست - تكبّر توست و تذلّل دين است كه چون در دين مداهنه كنى و ذليل دانى ، بر تكيهء تكبّر نشسته ، حرف خودپسندى رانى ، در اين صورت عزّت توست و ذلّ دين است ، چنانچه حديث سيّد المرسلين است كه بعد من زمانهاى خواهد آمد كه اهل دول بر تكيهء جاه و تكبّر نشسته ، خواهند گفت كه آنچه خدا و رسول خدا فرموده است ، بر آن فرموده عمل خواهم كرد و آنچه وراى اين است ، بر ما عمل آن واجب و لازم نيست . پس تا كه از خود فانى نگردى ، ديندار نشوى .
[ 1965 ]
خود ازين پالوده ناليسيده « 3 » گير * مطبخى كه ديدهاى ناديده گير
هامش
( 1 ) . س ، ش : قنع .
( 2 ) . س : شد .
( 3 ) . س : ناليده .