خَلَقَ الْجَانَّ مِنْ مارِجٍ
[ 1931 ]
سرّ آب چه بود ؟ ابِ ما صنعِ اوست * صنع مغز است و ابِ صورت چو پوست
چون ولد سرّ اب است ؛ 217 پس « اب » ما صنع حق است كه صنع حق ابوالآباست ؛ و اين اب حقيقى و معنوى است ؛ و اب صورت ، اب مجازى است .
[ 1932 ]
عشق دان اى فندقِ تن دوستت * جانت « 1 » جويد مغز [ و ] / B 221 / كوبد پوستت
يعنى : اى آنكه تو فندق تن هستى كه مركب با مغز و پوستى ، دوست و محبّت خود را عشق بدان كه به سبب آن عشق جان تو مغز و حقيقت را جويد و پوست و مجاز را بكوبد كه خس و خاشاك هستى تو از تو بروبد .
[ 1933 ]
دوزخى كه پوست باشد دوستش * داد « بدّلنا جلودا » پوستش
يعنى : دوزخى و جهنّمى كه تنپرور و بدندوست است ، به مقتضاى
كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً
« 2 »
غَيْرَها
در هروقت براى عذاب دادن او را تبديل پوست است كه هر وقتى كه پوست آن تنپرور فرسوده خواهد شد ، براى عذاب دادن پوست تازه بدل آورده خواهد شد .
[ 1934 ]
معنى و « 3 » مغزت بر آتش حاكم است * ليك آتش را قشورت هيزم است
يعنى : معنى و مغز و جان تو بر آتش حاكم است كه آن معنى و مغز از سوختن ايمن است ، مانند جان ابراهيم كه از شوكت آتش نمرود ايمن شده ، حاكم آن آتش گشت كه آن آتش سرد شده ، گلزار « 4 » گرديد .
معنى هيزم بر آتش حاكم است * ليك آتش را تنِ او هيزم است
هامش
( 1 ) . س : جانب .
( 2 ) . س : جلود .
( 3 ) . س : - و .
( 4 ) . س : گلذار .