سال جهاد است - برابر گفتى و حال آنكه تو در چاه ضلالت افتادهاى . چرا كه چشم شيخ به قرب آفتاب حقيقىتر است و چشم تو از دورى و تاريكى راه گريان و منكدر است .
[ 1291 ]
مايهاى كو سرمهء سرّ دل است * بُرد بر اشكال بستن كار بست
يعنى : اوقات خويش را كه آن اوقات مايهء رياضت و مجاهده است و آن رياضت و مجاهده سرمهء اسرار « 1 » دل است و آن رياضت در كنج و گوشه حاصل است ؛ آن مقلّد ، آن سرمه را در چشم بحث و اشكال و در ديدهء قيل و قال برد و به كار جنگ و جدال صرف نمود .
[ 1307 ]
گريهء او نز غم است و نز فرح * روح داند گريهء عين المُلَح
يعنى : گريهء شيخ ، نه از غم است و نه از شادى . چرا كه دل شيخ را از غم و شادى تمام آزادى است . چرا كه غم و شادى به حصول مطلوب و عدم حصول آن مطلوب عارض مىگردد ؛ و حصول و عدم حصول مطلوب مرتبهء سالك است ، نه و اصل كه و اصل را مقام وصول دائمى است ، بهخلاف سالك كه گاهى در وصال است و گاهى در فراق . پس گريهء شيخ ، نه از غم است و نه از شادى .
[ 1309 ]
آبِ ديدهء او چو ديدهء « 2 » او بوَد * ديدهء ناديده ديده كى شود
يعنى : آب ديدهء شيخ همچو ديدهء شيخ است كه آن آب ديده باخبر و بابصيرت است ؛ و ديدهاى تو هرگز كه آن چيزى كه ناديده و نافهميده ، است چگونه ديده و چشم شود ؟ !
[ 1315 ]
گر همىخواهى بيابى صد نظير / A 121 / * ليك ما پروا نداريم « 3 » اى فقير !
اين بيت ، مقولهء آن مريد سائل است . حاصل اين مقوله آنكه وجود شيخ قديم است و وجود تو حادث است . پس حادث را با قديم چه نسبت است تا در ميان گريهء تو و شيخ مساوات باشد .
هامش
( 1 ) . ش : + چشم .
( 2 ) . س : ديد .
( 3 ) . ش : ندارم .