تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
و در قبضهء رضامندى ايشان ذات خويش را نگاه دار كه حكم و فرمان ايشان در هر امور بجاى آر تا تو را بزرگ و عزيز الوجود خوانند و خوش‌خوى و خليق نامند . [ 717 ]
پَر نتانى كَند رو خلوت گزين « 1 » * تا نكردى جمله / B 511 / خرجِ آن و اين
يعنى : باوجود بال‌وپر خود را نتوانى بىبال‌وپر انگاشت كه از جلوه‌گرى خود را نتوانى بازداشت . پس خود را با خلوت ساز و از نظارگيان اين جهان خود را دور انداز تا مشترى بال‌وپر تو كسى نباشد و تو پيش ايشان جلوه نفروشى .

مناجات

[ 785 ]
مىكنى جزء زمين را آسمان * مىفزايى در زمين از اختران
يعنى : جزء زمين را به حسب روشنگرى گلها و ضياگسترى چمنها مانند آسمان مىكنى ، بلكه در زمين آن ميناگرى است كه در آسمان نيست . [ 796 ]
اين بقاها از فناها يافتى * از فنا پس رو چرا برتافتى ؟ !
يعنى : چون بقاى ارواح از فناى ارواح يافتى كه از فناى طبع جمادى ، روح نباتى يافتى و از فناى روح نباتى به روح حيوانى و اصل گشتى و از فناى روح حيوانى ، روح انسانى حاصل نمودى و از فناى روح انسانى به روح ملكى مشرّف شدى و از فناى روح ملكى به مرتبهء غيب رسيدى و از آن مرتبهء غيب ، مرتبهء غيب الغيب را خواهى ديد . پس چرا از فنا روى مىگردانى كه در فناى هستى و اوصاف بشريت بقاى ذات حق است و آن ذات غيب مطلق و غير محسوس است ؟ ! پس به ديدهء اعتبار بايد ديد كه چون در فناى مرتبهء محسوس حصول مرتبهء محسوس ديگر است ، پس در فناى مرتبهء محسوسات ، بقاى
هامش
( 1 ) . س : گذين .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 271 | على اوجبى / محمد نعيم