[ 683 ]
ابر را سايه بيفتد بر زمين * ماه را سايه نباشد همنشين
[ 684 ]
بىخودى بىابرى است اى نيكخواه ! * باشى اندر بىخودى چون قرصِ ماه
« بىابرى » عبارت از بىخودى است و ماه كه بىابر است روشن است و با ابر تاريك و منكدر « 1 » است . پس جان كه با كدورت « 2 » تن و با كثافت بدن است ، مظلم و تاريك است ، و بىكثافت بدن روشن و نمايان است .
[ 685 ]
باز چون ابرى بيايد رانده * رفت نور از مه خيالى مانده
چون هستى و خودى مانند ابر است ، و نيستى و بىخودى مانند ماه است ، پس باز وقتى كه ابر تن و كثافت بدن بر آن روح - كه مانند ماه است - از سبب حدوث حادثه عارض مىشود ، از آن ماه خيالى مىماند كه نور آن ماه را آن ابر دور مىگرداند .
( بيت : )
حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم * خوش آن « 3 » دمى كه از اين چهره پرده برفكنم
مراد از « رانده » حادث و « 4 » پيشآينده است ؛ يعنى ابرى كه از باد تفرقه به سوى ماه جان رانده شده است .
[ 686 ]
از حجاب ابر ، نورش شد ضعيف * چون هلالى گشت اين بدرِ شريف
[ 687 ]
مه خيالى مىنمايد ز ابر و گرد * ابرِ تن ما را خيالانديش كرد
يعنى : به سبب حجاب ابر تن و گرد [ و ] غبار بدن ، جثّهء « 5 » بدر كامل مانند هلال گشت كه در ديدهء نظارگيان نقصان نمود و ما مردم را خيالانديش گردانيد كه بدر را وهم و خيال انگاشتيم و تخم ريب و شك در دل خويش كاشتيم كه عوارض ابر تن را سبب نقصان ذات بدر دانستهايم ؛ و آن بدر - كه عبارت از ذات انبيا و اولياست - از كثافت تن و از كدورت بدن مبرّا و منزّهاند كه حوادث تن ، موجب نقصان نور جان ايشان گردد كه نور
هامش
( 1 ) . س : متكدر .
( 2 ) . س : + و .
( 3 ) . س : خوشا .
( 4 ) . س : - و .
( 5 ) . س : چشمه .