[ 698 ]
دايه عاريت بود روزى سه چار * مادرا ! ما را بگير اندر كنار
مراد از « دايهء « 1 » عاريتى » جسم و تن است كه آن جسم و تن مربّى روح و جان است
/ A 511 /
و از « مادر » عالم قدم است كه به مقتضاى
نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي *
آن روح از آن عالمزاده است . بعد از تربيت در كنار مادر خويش او را ماندن است . يا مراد از مادر غير اين تركيب حسّى « 2 » است كه مناسب روح لطيف است كه آن روح بعد از تربيت يافتن باز در پهلوى مادر كه تركيب لطيف است ، خواهد نشست .
[ 710 ]
پر پىِ غير است و سر از بهرِ من * خانهء سمع و بصر « 3 » استونِ تن
[ 711 ]
جان فدا كردن براى صيدِ غير * كفرِ مطلق دان و نوميدى ز خير
بالوپر طاوس براى غير است و سر او كه ستون تن و كاشانهء سمع و بصر و ايوان جميع هنرها و ساير فن است ، از براى آن طاوس است . پس فدا كردن تن را براى صيد غير كه آن « غير » حبّ جاه و رجوع خلق اللّه است ، كفر مطلق و نااميدى از خير است . پس بالوپر و ساير هنر كه در آدمى است ، اگر به واسطهء غير حق است ، پس آن هنرها كفر مطلق است .
[ 712 ]
هين مشو چون قند پيشِ طوطيان * بلكه زهرى شو شو ايمن از زيان
[ 713 ]
يا پى احسنت [ و ] شاباش و خطاب * خويش چون مُردار كن پيشِ كلاب
يعنى : مانند قند شيرينزبان و موافق مذاق طوطيان و مناسب مزاج اهل اين جهان مشو ، بلكه در كام و مزاج ايشان مانند زهر برو تا تو را از نظر اعتبار دور اندازند و اوقات تو را ضايع نسازند ؛ و اگر مدح و تعريف و شاباش و خطاب خوشخويى و جوانمردى و غير آن از ايشان مىخواهى ، پس مانند مردار در پيش اين سگان جيفهخوار خود را بگذار
هامش
( 1 ) . س : دايى .
( 2 ) . س : جسمى .
( 3 ) . س : + و .