تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
مراد از « موم » ذات انسان است و [ مراد ] از « سايه » هستى و خودى آن انسان است . يعنى : موم از هستى و خودى خود به سوى تجلّى و هستى حق از بهر حق گريخت تا حق تعالى در آن تجلّى ظاهر و آشكارا شود كه فناى جسم موجب ظهور جان است و جان عبارت از ذات جانان است . پس در فناى جسم انسان ، ظهور ذات سبحان است . [ 676 ]
گفت : از بهر فنايت ريختم * گفت : من هم در فنا بگْريختم
يعنى : گفت آنكه شمع را ساخت - كه عبارت از صانع است - كه اى موم ! من از براى تو اين شمع ساختم تا تو را در اين شكل پيدا كرده ، فانى گردانم و نقش هستى و ثبوت خويش در تو نشانم . موم گفت : من نيز در اين ابتلا در تو گريختم و در پناه تو خود را آميختم تا خود را در تو فانى گردانم . [ 678 ]
شمع چون در نار شد كلّى فنا * نى اثر بينى ز شمع و نى ضيا
[ 679 ]
هست اندر قطعِ ظلمت آشكار * آتشى صورت به مومى پايدار
[ 680 ]
برخلافِ مومْ شمعِ جسم كان * تا شود كم ، گردد افزون نورِ جان
يعنى : شمع جان - كه عبارت از بدن انسان است - برعكس و خلاف شمع موم است كه ازدياد موم موجب ازدياد نور است ، به‌خلاف شمع جان كه هرچند كه شمع جان در كمين است ، نور جان در ازدياد است و هرچند كه شمع جان فربه و سطبر است ، نور جان در ظلمت است . [ 682 ]
اين زبانهء « 1 » آتشى چون نور بود * سايه و فانى شدن زو دور بود
يعنى : اين شمع اگرچه از روى ظاهر زبانهء آتشى است كه مربّى او نار است كه آن نار عبارت از حرارت غريزى است
/ A 411 /
و ليكن فى الواقع آن شمع جان نور است . پس آن شمع جان از سايه و فانى شدن دور است كه او از حجاب و كدورت مغفور است .
هامش
( 1 ) . س : زبان .
شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 267 | على اوجبى / محمد نعيم