قصّهء آن حكيم كه ديد طاوس را 207
[ 549 ]
چون ز مُرده زنده بيرون مىكشد « 1 » * هركه مُرده گشت او دارد رَشَد
« مرده » عبارت از نياز است و « زنده » عبارت از ناز . پس هركه نياز را - كه آن نياز به منزلهء مرگ و فناست - بيش كرد ، مرتبهء ناز - كه به منزلهء زندگى و بقاست - او را حاصل گشت ؛ و هركه ناز اختيار نمود ، عاقبتالامر آنكس در گور مرگ فرسود .
يُخْرِجُ الْحَيَّ مِنَ الْمَيِّتِ وَ يُخْرِجُ الْمَيِّتَ مِنَ الْحَيِّ *
عبارت از اين ناز و نياز است .
[ 550 ]
چون ز زنده مُرده بيرون مىكُند * نفسِ زنده سوى مرگى مىتند
يعنى : چون حق تعالى از زنده مرده پيدا مىكند ، پس نفسى كه به ناز زنده است ، آن نفس آخرالامر زندگى خود به سوى مردگى مىكشد « 2 » كه از آن نفس آخر امر و بعد از مرگ هيچ اثر زندگى ظاهر نمىشود .
يا لَيْتَنِي كُنْتُ تُراباً
نقد حال آن نقش مىشود .
[ 552 ]
دَى شوى بينى تو اخراجِ / A 311 / بهار * لَيل گردى بينى ايلاجِ نهار 208
مراد از « دى » فصل خزان است كه مردگى و برگريزى در آن است و شب هم گويا مرده است كه در شب آثار روز مثل آفتاب و « 3 » سعى و تردّد در تحصيل مطالب مفقود است و مثمر خواب است كه آن خواب « أخ الموت » است . پس شب هم به نسبت روز گويا مرده است .
در بيان آنكه صفا و سادگى [ نفس مطمئنّه از فكرتها مشوّش شود ]
[ 567 ]
هر دليلى بىنتيجه بىاثر * باطل آمد در نتيجهء خود نگر
[ 568 ]
جز به مصنوعى نديدى صانعى * بر قياس اقترانى قانعى
هامش
( 1 ) . ش : مىكند .
( 2 ) . ش : مىكنده .
( 3 ) . س : - و .