قياس دو قسم است : اقترانى و استثنايى . اقترانى آنكه در آن قياس ، « 1 » نتيجه و يا نقيض نتيجه مذكور نباشد ؛ و استثنايى آنكه در آن قياس ، نتيجه يا نقيض نتيجه مذكور باشد .
يعنى : تو اى منطقى ! معرفت جواهر و اعراض و شناخت موضوع « 2 » و محمول ، موجب سعادت و منتج هدايت خويش فهميدى و اين دلايل اقترانى كه بىنتيجه و بىاثر است ، بىفايده و باطل است ؛ چون نتيجهء خود را نديدى كه معتبر و مقيّد « 3 » به ديدن است ، نه شنيدن و از مصنوع به سوى صانع به طريق تخمين و جزاف پى بردن مانند فلسفى كه به ازدياد دلايل و وسايط از اثر به سوى مؤثّر و از مصنوع به سوى صانع پى برد و به ديدهء بصيرت و به چشم معرفت به سوى صانع ننگرد و تن خود را در بوتهء مجاهده نافشرد تا بدين مجاهده ، ديدهء بصيرت او روشن گردد .
[ 569 ]
مىفزايد در وسايط فلسفى * از دلايل باز برعكسش صفى
[ 570 ]
اين گريزد از دلايل وز حجيب * از پىِ مدلول سر برده به جيب
[ 571 ]
گر دخان او را دليلِ آتش است * بىدخان ما را در آن آتش خوش است
يعنى : فلسفى در تحصيل معرفت حقيقت در ازدياد وسايط و دلايل مىافزايد كه مقصود را به ازدياد دلايل و برهان حاصل مىنمايد ؛ و اهل صفا كه عبارت از اهل اللّه و عرفاست ، از دليل
/ B 311 /
اعراض نموده ، به سوى مدلول انتقال مىفرمايد و گوى مقصود را به چوگان مراقبه تا منتهاى كار براند و چهرهء مطلوب را بىواسطهء دليل و برهان كه مانند دخان دالّ بر مطلوب است ، مشاهده مىكند .
صفت آن بىخودان [ كه از شرّ خود و هنر خود ايمن شدهاند ، كى فانىاند ]
[ 675 ]
موم از خويش و ز سايه درگريخت * در شعاع از بهر آنكه شمع ريخت
هامش
( 1 ) . س : در اقياس .
( 2 ) . س : موضع .
( 3 ) . ش : معتدّ .