تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
اوصاف بشريت » چنانچه مريدى را در وقت رخصت فرمودند : « اعتزل عن الرسوم و امح اسمك عن القوم و الزم الجدار حتّى تموت » يعنى « از رسم و رسوم مردم دنيا يكسو شو ، و محو بكن نام خود را از هم‌جنس و اقران خود ، و لازم بكن تو ديوار خانهء خود را تا آن كه بميرى . » پس حقيقت فقر ديگر است و اسم فقر ديگر و لباس آن فقر در ميان اين مردم مانده است . پس هر چيز را اسمى است
/ A 211 /
كه آن اسم كدر است و مسمّايى است كه آن مسمّا صاف است . عزيزى را از حقيقت درويشى پرسيدند ، فرمود كه : « درويشى نرنجيدن است خاكى « 1 » آبكى بر او ريخته ، نه كف پاى را از او دردى و نه پشت پاى را از آن گردى . پس هركه گل‌خواره و تن‌پرست است ، درد را اختيار نمود و بدان اسم « 2 » درد اسباب تن‌پرورى حاصل نمود و آنكه صادق است ، مسمّا و صاف را برگزيد . [ 360 ]
دُرد عُسر « 3 » افتاد ، صافش يُسر « 4 » ماند * صاف چون خرما و دُردى بُسر « 5 » ماند
درد كه عبارت از جامهء تن است كه عسر و دشوار است ، آن بار از آن دريدن از گردن او افتاد و از آن بار سبك گرديد ؛ و صاف كه عبارت از فرج و بسط است ، با او همراه او ماند ؛ صاف مانند خرماى پخته و درد مانند خرماى ناپخته . [ 361 ]
عُسرِ ما يُسر است تو آيس مباش * راه دارى زين تلوّن در معاش
عسر كه عبارت از دريدن تن و شكستن بدن است ، ملازم يسر است كه آن شكستن عين پيوستن است . ( بيت : )
تعلّق حجاب است و بىحاصلى * چو پيوندها بگسلى واصلى
هامش
( 1 ) . ش : خاككى . ( 2 ) . ش : + و . ( 3 ) . س ، ش : يسر . ( 4 ) . س ، ش : عسر . ( 5 ) . س : يسر .