سبب آنكه فرجى را فرجى نام كردند
[ 353 ]
زان فراخ آمد چنين روزىِ ما * كه دريدن شد قبادوزىِ ما « 1 »
يعنى : روزى و نصيب ما از آن سبب وسيع و فراخ آمد كه در ديدن و قطع كردن اسباب تحصيل معاش ، ازدياد حصول آن معاش گشت كه
مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ
كه اللّه كافى جميع مهمّات است ،
/ B 111 /
چنانچه دريدن فرجى موجب فرج و انتعاش آن خداشناس گشت و از دريدن آن فرجى ، فيروزى و قبادوزى حاصل شد . پس از دريدن فرجى تن و پيراهن بدن مانند صوفى روح را قباى بسط و فتوح حاصل است .
[ 356 ]
اين لقب شد فاش ، صافش شيخ بُرد * ماند اندر طبعِ خلقان حرفِ دُرد « 2 »
فرجى را فرجى بدان جهت نام شد كه شيخ را از دريدن آن پيرهن ، فرج حاصل شده بود ؛ و معنى را كه آن معنى پاك و صاف است ، شيخ و اصل گشت كه صفوت و صفا مر شيخ را حاصل شده بود و لباس و پوشش كه درد آن صاف است در طبع خلقان جاى گرفت كه فرجى را لباس و پيرايه براى تحصيل معاش ساختهاند و هرگز به سوى معنى - كه فرج و بسط است - نپرداختهاند كه گاهى فرج و بسط حاصل كرده باشند .
[ 357 ]
همچنين هر نام صافى داشتهست * اسم را چون دُرديى بگْذاشتهست
[ 358 ]
هركه گِلخوار است دُردى را گرفت * رفت « 3 » صوفى سوى صافى ناشِكِفت
يعنى : چنانچه فرجى را اسمى است كه آن اسم درد است و مسمّايى است كه آن مسمّا بىغش و صاف است ، همچنين هر اسم را مسمّايى است كه آن مسمّا صاف است . مثلا اسم فقر را مسمّايى است كه آن مسمّا صاف است ، چنانچه حضرت جنيد را از مسمّا و از حقيقت فقر پرسيدند ، فرمودند كه : « الفقر هو الفقد » يعنى « حقيقت فقر ، گم شدن است از
هامش
( 1 ) . در مثنوى چاپى اين بيت قبل از عنوان « سبب آنكه فرجى . . . » آمده است .
( 2 ) . س : حرف و در .
( 3 ) . س : + و .