يعنى : آن روح نباتى چون در اجسام حيوانى افتاد و روح انسانى گشت ، بعد از آن ، آن روح حيوانى از ياد روح نباتى و از ميل كردن او به سوى آن روح نباتى غافل و ذاهل شد .
چرا كه با چشم حيوانى اليف گشت مگر همان ميلى كه ذاتى و طبعى آن روح نباتى است ، چنانچه ميل فرع با اصل خويش است كه رجوع و ميل هر فرع به سوى اصل خويش بالذات و الطبع است ؛ و عادت و خوى آن فرع است و ليكن از سرّ و حقيقت آن اصل غافل است .
[ 3641 ]
همچو ميلِ « 1 » كودكان با مادران * سرّ مهر خود ندانند از لِبان
[ 3642 ]
همچو ميلِ « 2 » مفرطِ هر نومريد * سوى آن پيرِ « 3 » جوانبختِ مجيد
يعنى : ميل « 4 » آن روح حيوانى به سوى روح نباتى همچو ميل طفلان به سوى شير و پستان مادران است كه از حقيقت و ماهيّت آن مادر غافل و بىخبر است ؛ و همچنين نومريد به سوى پير مجيد مايل است ، امّا از ماهيّت و حقيقت آن پير غافل است مادام كه آن مريد مرتبهء پير را رسيده باشد تا سرّ و حقيقت آن پير بداند . پس روح انسان را در وقت بهار و در موسم ضيمران و گلزار به سوى آن
/ A 601 /
روح نباتى ميل هست و ليكن آن ميل ، نه از راه دانش و درايت است ، بلكه تماشاى گل و گلزار مر آن روح را غرض و غايت است و غافل است از آنكه آن روح نباتى مر اصل خويش را جاذب است . بنابرآن ، آن حيوانى براى تماشا راغب است .
[ 3643 ]
جزءِ عقلِ اين از آن عقلِ كُل است * جنبشِ اين سايه ز ان شاخِ « 5 » گُل است
يعنى : عقل اين روح حيوانى ، جزء عقل آن روح نباتى است . پس سبب جنبش و ميل آن روح حيوانى ، نسبت كلّيت و جزئيت است كه هر جزء به سوى كلّ خويش مايل و راجع است ؛ و آن روح حيوانى از اين سرّ غافل است .
هامش
( 1 ) . س : ميلى .
( 2 ) . س : ميلى .
( 3 ) . س : پيرى .
( 4 ) . س : مثل .
( 5 ) . س : شاخى .