يعنى : من مانند پيغمبر از گفتوگوى در نثار در هر روز توبه مىآرم كه براى گفتوگويى زبان را برندارم و ليكن اين مستى تن من توبهشكن است كه اين مستى منسى و غفلتآرنده است و ما را از آن توبه بازدارنده است .
[ 3302 ]
حكمتِ اظهارِ تاريخِ دراز * مستيى انداخت بر داناى راز
[ 3303 ]
رازِ پنهان با چنين طبل و عَلَم * آب جوشان گشت از « جفّ القلم »
يعنى : حكمت بالغهء حق سبحانه مقتضى آن شد كه مستى تن در باطن اهل باطن
/ A 501 /
انداخت تا بدين مستى در اظهار اسرار و افشاى تاريخ دراز متصدّى گشتهاند ؛ و اگرنه ، صاحب باطن را در پرداخت قيل و قال و اظهار قصص و امثال چه كار كه اين همه مخلّ صفوت احوال است .
[ 3304 ]
رحمتِ بىحد روانه هر زمان * خفتهايد از دركِ آن اى مردمان !
يعنى : آن مستى تن كه موجب اظهار اسرار است ، آن مستى عين رحمت حق « 1 » است كه آن رحمت روز و شب روان و جارى است و ليكن از چشم مردم مخفى و متوارى است كه مردم در خواب غفلتاند و از ديدن اين رحمت و نعمت غافلاند .
[ 3305 ]
جامهء خفته خورد از جوى آب * خفته او در آب جوياى « 2 » سراب
يعنى : اين مردم مانند جامهء مرد خفتهاند كه آن جامه از آب جوى سيراب است و صاحب آن جامه جوياى آب است و در تك و دو سراب است .
[ 3311 ]
پيشبينى اين خِرَد تا گور بود * آنِ صاحبدل به نفخِ صور بود
[ 3312 ]
اين خِرَد از خاك گورى نگذرد * زين قَدَم عرصهء عجايب نسْپرد « 3 »
يعنى : پيشبينى و معرفت اين خردى كه سخرهء بيكارى است تا نزديك گور است و پيش از گور ، آن علم و معرفت از آن خرد دور و نفور است كه قدم اين سالك روندهء اين
هامش
( 1 ) . ش : - حق .
( 2 ) . ش : جويائى .
( 3 ) . س : بسپرد .