تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
از خواب بيدار شدن و پسر خود را
/ A 401 /
در آن بيدارى زنده يافتن ، همين شادى آن پادشاه بود . پس همون خواب به يك وجه موجب غم بود و به وجهى ديگر باعث شادى كه به واسطهء آن خواب آن پادشاه را شادى روى داد . [ 3091 ]
كه ز شادى خواست هم فانى شدن * پس مطوّق آمد اين جان « 1 » با بدن
[ 3092 ]
از دمى غم مىبميرد هم بلاغ * در دمِ شادى بميرد چون چراغ
[ 3093 ]
در ميانِ اين دو مرگ او زنده است * پس مطوّق شكل جاىِ « 2 » خنده است
چون نقطهء آدمى از يك طرف به دايرهء مرگ شادى و از طرف ديگر به دايرهء مرگ غم مطوّق و محاط است ، پس صورت آن آدمى كه به اين شكل متشكّل است كه مطوّق به عدمين است ، جاى تعجّب و خنده است كه آن « 3 » در ميان دو عدم چگونه قائم و زنده است ؟ ! [ 3094 ]
شاه با خود گفت : شادى را سبب * غم شود حاصل زهى كارى عجب
يعنى : شاه از روى عبرت و انتباه فرمود كه عجب سرّى است كه خواب كه در آن خواب « 4 » رؤيت مرگ پسر بود ، سبب شادى و موجب مباركبادى گرديد . اين صورت جاى تعجّب است .

عروس آوردن پادشاه

[ 3124 ]
شد مَفازه باديهء خونخوار نام * نيكبخت آن پيس « 5 » را گويند عام
« مفازه » كه به معنى جاى حصول مقصود آمده است ، مردم عوام آن مفازه را نام باديهء خون‌خوار مىنهند و آن‌كس را كه پيس « 6 » و بدبخت است ، آن را عوام‌الناس نيكبخت نام دهند .
هامش
( 1 ) . س : جا . ( 2 ) . ش : جائى . ( 3 ) . ش : - آن . ( 4 ) . س ، ش : خوب . ( 5 ) . ش : پيئس . ( 6 ) . س : پيش ؛ ش : پيئس .