تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 236

مساهمون:

ص٢٣٦
[ 2971 ]
چون نهاد از آب‌وگِل بر سر كلاه * گشت آن اسماى جانى روسياه
يعنى : چون جان آدم از نهانخانهء خفا بر منصهء ظهور و وجود هويدا و بر سرير آب و گل پيدا گشت و كلاه ماء و طين براى سلطنت و كامروايى اهل زمين پوشيد ، آن مخدّرات معانى كه در عالم جاودانى بود ، خمار سياه حروف و اصوات بر چهرهء خود پوشيد تا در بازار جان انسان و در خاطر اين جهان جلوه‌گر گردد و اگر نه ، آن معانى در ذات آدم منزّه از لوث حروف و مبرّا از آلايش الفاظ و كلمات بود ، اين روسياهى در اين عالم آب و گل از آن سبب آن معانى را روى نمود كه آدم در اين عالم گفت‌وگوى تجلّى فرمود .

گفتن خليل اللّه مر جبرئيل را [ أ لك حاجة ]

[ 2980 ]
گرچه او محوِ حق است و بىسر است * ليك كارِ « 1 » من از آن نازك‌تر است
يعنى : اگرچه آن جبرئيل فانى و بىسر است و منزّه از حرص و هوا است و ليكن كار حضرت ابراهيم از كار جبرئيل نازك‌تر است كه باوجود مقتضيات انسانى ، خليل اللّه است و « خلّت » مرتبه‌اى است كه بالاترين مرتبه‌هاست . « 2 » [ 2982 ]
آنچه عينِ « 3 » لطف باشد بر عوام * قهر شد بر عشق‌كيشانى كرام
يعنى : هر لطف و احسان كه از جانب
/ A 201 /
حق تعالى در حقّ عوام است ، آن لطف و احسان در حقّ عاشقان كرام زيان است . چرا كه عاشق ، طالب حق است و سواى حق نزديك عاشق راهزن مطلق است و عوام طالب حظّ نفس است ، مانند جنّت و قصور و حور و جز آن . عاشق در خرمن هوا و هوس آتش زده ، از هستى خويش گذشته است و بجز از ذات حق نپرداخته « 4 » است .
هامش
( 1 ) . س ، ش : كارى . ( 2 ) . ش : مراتبهاست . ( 3 ) . س : + و . ( 4 ) . س : پرداخته .