[ 2135 ]
پيشِ او آمد هزاران مرد و زن * كاى دو عالم دَرج اندر پيرهن
[ 2136 ]
كاين تنِ تو گر تنِ مردم بُدى * چون تنِ « 1 » مردم ز خنجر گُم شدى ؟
يعنى : پيش او هزاران مرد و زن آمدند كه اى بايزيد ! وجود تو كه در اين عالم است و مستور در اين
/ A 99 /
پيرهن است ، چون به اعتبار وحدت وجود ، تن تو عين تن مريدان بود و تن تو پاك از آفت زخم خنجر و شمشير است كه آن تن به اعتبار « سبحانى ما أعظم شأنى » 191 منزّه از زخم و زوال است كه آن تن تن ذات ايزد متعال است . پس تن مريدان چرا خسته گشت و از زخم خنجر چرا مجروح گرديد ؟ !
و اين سؤال به اعتبار عدم اعتبار حفظ مراتب است كه به ملاحظهء مراتب وحدت وجود ، خسته نشدن تن بايزيد به اعتبار مرتبهء تنزيه بود و خسته شدن تن مريدان به اعتبار تشبيه بود كه تن بايزيد به اعتبار تنزيه از آفت زخم خنجر سلامت ماند كه آن تن منزّه از آفت است و تن مريدان كثيف « 2 » و كدر بود ، زخم خنجر بر آن تن دست رساند .
[ 2137 ]
باخودى با بىخودى دوچار زد * با خودى در ديدهء خود خار زد
در اين بيت ، جواب است به اعتبار ملاحظهء مرتبهء تشبيه . حاصل جواب آنكه به اعتبار مرتبهء تنزيه و فنا ، ذات بايزيد از آفت خنجر و شمشير پاك ماند و به اعتبار مرتبهء هستى و خودى و تنزّل ، آن خنجر و شمشير بر آن مريدان دست راند .
يعنى : چون خودى و هستى مريدان با بىخودى و فناى بايزيد دچار « 3 » شد ، پس در مرتبهء نيستى و فنا تن بايزيد از زخم خنجر سلامت ماند و در مرتبهء خودى و هستى ، آن خنجر و شمشير بر تن مريدان دست راند و خون آن مريدان افشاند و تن بايزيد با نيستى بود و تن مريدان با هستى بود . پس قابل زخم و زوال هست بود ، نه نيست و با خود بود ،
هامش
( 1 ) . ش : تنى .
( 2 ) . س ، ش : كسيف .
( 3 ) . س ، ش : دوچار .