علّت وجود آن جان اجتماع اربع « 1 » عناصر بود و آن اجتماع نماند . پس وجود آن جان نيز نماند و از هيچ مكانى ناآمده بود تا باز آنجا رود ، بهخلاف جان انسانى كه وجود و حصول آن جان انسانى از نفخ رحمانى است
وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي *
منزل و مقام آن جان انسانى عالم بالاست . پس آن جان در مقام اصلى خويش
عِنْدَ مَلِيكٍ
« 2 »
مُقْتَدِرٍ
ثابت و قائم خواهد ماند و به بقاى ابدى « 3 » خواهد بود ؛ و نيز غذاى آن جان انسانى علم و صفات ربّانى است ؛ و علم و صفات ربّانى باقى و غير « 4 » فانى است . پس غذاى آن جان انسانى نيز باقى و غير فانى است ، بهخلاف غذاى جان حيوانى كه آن غذا كاه و « 5 » علف است و آن كاه و علف در معرض فنا و تلف است .
چون مراتب كرد ، دلها تنگ شد * آن يكى با ديگرى در جنگ شد
يعنى : چون مراتب خلقت نوع انسان - كه سابق مذكور شده است - در دلهاى ايشان تنگ شد كه در قبول فهم و عقل ايشان نامد ، يكى با ديگرى در جنگ شد .
در بيان ملاقات آن عاشق لاابالى با صدر جهان
[ 4384 ]
ايمنان را من بترسانم ز علم * خائفان را ترس بردارم ز حلم 165
يعنى : آنكس كه از عذاب و عقاب ايمن است ، مر او را از علم و حكمت خويش مىترسانم كه خوف و ترس در دل وى مىرانم و فسون ترس و عذاب بر وى مىخوانم تا بدان علم و فسون خائف و ترسناك باشد .
يا « 6 » مراد آن است كه ايمنان را به صفت « 7 » علم مىترسانم كه علم ما محيط و مشرف [ بر ] هر نيك و بد است . پس من سزاى هر نيك و بد را « 8 » خواهم داد .
هامش
( 1 ) . ش : اربعه .
( 2 ) . س ، ش : ملك .
( 3 ) . س : اندى .
( 4 ) . س : باقى غير و .
( 5 ) . س : - و .
( 6 ) . س : - يا .
( 7 ) . س : صحبت .
( 8 ) . س : - را .