[ 4220 ]
گر نبودى هيزم و مُثمر بُدى * تا ابد معمور و « 1 » هم عامر شدى
دليل است بر تلف شدن جان نباتى از هيزم كه اگر هيزم هيزم نگشتى كه جان نباتى از آن هيزم تلف و معدوم نگشتى ، پس آن هيزم تا ابد عامر و معمور گشتى و هميشه بارور و مثمر بودى ، چنانچه نباتات ديگر مثمراند ؛ چون آن هيزم مثمر نيست ، پس جان نباتى آن هيزم كه بدان جان نباتى مثمر و معمور بود ، معدوم و تلف شد . پس تلف شدن جان نباتى به اين وجه مفهوم گرديد .
[ 4221 ]
بادِ سوزان است اين آتش بدان * پرتوى آتش بوَد ، نه عينِ آن
بيان وجه فنا و تلف شدن جان حيوانى است . چون مقرّر شد كه جان حيوانى ، آتشى و بادى و آبى و خاكى بود ، پس آن آتش كه در طبيعت آن جان حيوانى بود - كه آن را « 2 » حرارت غريزى خوانند - در وقت عدم حصول كاه و علف از جثّهء « 3 » آن جان حيوانى بر طرف شده ، به مركز اصلى خويش - كه كرهء اثير است - رجوع كرد . چرا كه اين آتش كه در اجسام و اجرام است ، بادى و هوايى است كه سوزش كرهء اثير در اين باد و هوا تأثير كرده است ، نه عين آن آتش است كه در اثير است . پس لاچار رجوع اين آتش اجرام و اجسام به سوى اصل خويش باشد . پس آتش غريزى كه مربّى آن جان حيوانى بود ، از تركيب آن جان حيوانى بر طرف شد ؛ و على هذا « 4 » القياس عناصر ثلاثه كه آب و باد و خاكاند نيز در وقت انقطاع كاه و علف از تركيب حيوانى بر طرف شده ، به سوى اصل خويش رجوع خواهند كرد ؛ و روح و جان حيوانى در اين وقت معدوم و تلف خواهند شد . چرا كه وجود
/ B 38 /
آن جان و روح حيوانى به سبب اجتماع اربع « 5 » عناصر پيدا شده بود . پس بعد از افتراق و انتشار آن عناصر ، آن جان حيوانى معدوم و تلف « 6 » خواهد شد كه
هامش
( 1 ) . س : - و .
( 2 ) . س : آنران .
( 3 ) . س : جسته .
( 4 ) . ش : هذ .
( 5 ) . ش : اربعه .
( 6 ) . س : نلق .