يعنى : عقلى « 1 » كه مستفيض « 2 » نور روح و جان است ، آن نور و آن اثر را عين روح و جان گمان مىبرد و مىپندارد كه اين نور و « 3 » اثر عين روح است كه قياس خود را عين وحى مىداند ؛ و نه چنان است كه نور ديگر است و خورشيد ديگر . روح مانند خورشيد است و نورى كه بر عقل تافته است ، اثر آن روح است ، نه عين آن روح .
[ 3586 ]
نوحوار ار صدّقى زد در تو روح * كو يَم و كو كشتى و طوفان نوح
يعنى : اگرچه روح و جان بر چهرهء عقل تو تجلّى نمود كه حكمت و معانى قرآن بر تو گشود و اسرار قرآن بر عقل قياسى تو نزول نمود ، امّا كجاست ساير علامات و آثار روح ، مانند عدم خطا و عدم نسيان و عدم تغيّر و تبديل
/ B 87 /
بهخلاف عقل كه در آن عقل اين همه موجود است كه « المجتهد يخطئ و يصيب » 159 است . پس وحى ديگر است و قياس ديگر . پس مرتبهء عقل فروتر از مرتبهء روح است . پس اگرچه عقل تو مانند نوح تجلّى نمود ، امّا نه عين آن نوح بود . پس اثر آن روح نصّ است و اثر عقل « 4 » قياس ؛ و تفاوت در ميان اين هر دو اثر به حسب تفاوت مؤثّر شناس .
[ 3588 ]
ز ان به قرصى سالكى خرسند شد * تا به قرص از نورِ او پيوند شد
يعنى : از وجود و حصول آن نور خورشيد آن سالك خرسند « 5 » است كه بهوسيله و واسطهء آن نور به قرص خورشيد هم پيوند است كه از اثر و نور عروج نموده ، به ذات خورشيد فيضمند است ؛ و آنكه در نور مرهون و پيوند « 6 » است ، گاه خرسند « 7 » و گاه دردمند است كه نور خورشيد به سبب ظلمت و كدورت در معرض « 8 » فنا است ؛ و قرص خورشيد بر فلك بقا قائم است و « 9 » از لگدكوب غيب و افول مأمون است و نور خورشيد در تغيّر و تبديل مغبون .
هامش
( 1 ) . س : عقل .
( 2 ) . س : مستقبل .
( 3 ) . ش : + اين .
( 4 ) . + و .
( 5 ) . ش : خورسند .
( 6 ) . ش : بند .
( 7 ) . ش : خورسند .
( 8 ) . س : معارض .
( 9 ) . ش : - به فلك بقا قائم است و .