تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح مثنوى ( فارسى ) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦
يعنى : اگر شرح اين مير و وزير بگويم ، مير خشم گيرد و بداند كه قائل هم خشمگين « 1 » است بر ما يا مراد آن است كه بداند و گمان برد آن امير كه خود هم در عرصهء وجود و اعتبار هست كه نام آن امير در ميان آورده شده است .
/ B 57 /

مخصوص شدن يعقوب به چشيدن جام حق از روى يوسف عليه السلام

[ 3038 ]
اى بسا عالم ز دانش بىنصيب * حافظِ علم است آن‌كس نى حبيب
مراد آن است كه بسا عالم و دانشمندند كه از آن علم و دانش جاهل و بىدانش‌اند كه از مقتضاى آن علم - كه عمل « 2 » است - محروم‌اند . پس حافظ آن علم‌اند و بس « 3 » و ليكن از آن علم فايده براى مردم اجنبى و جاهل است كه آن اجنبى سامع آن علم است چون آن سامع متوجّه به عمل است . [ 3043 ]
يك خيالى نيك باغى آن شده * يك خيالى زشت راهِ آن زده
چون علم و دانش مرد بىعمل راهزن اوست و خيال مرد عامل راهبر اوست ، پس خيال هر واحد از اين دو قسم يك چيز است ، امّا به اعتبار اثر و فايده يكى را گلشن است و ديگرى را گلخن . پس اعتبار و قيمت علم به واسطهء اثر است نه به واسطهء ذات آن هنر است .
آن خيالى از اثر باغى شده * اين خيالى عالمى بر هم زده
يعنى : آن خيال نيك به سبب اثر نيك بوستان و باغ شده است ؛ و اين خيال بد عالمى را بر هم زده است . [ 3046 ]
ديدبانِ دل نداند در مجال « 4 » * كز كدامين رُكنِ جان آمد خيال « 5 »
هامش
( 1 ) . س : چشم كين . ( 2 ) . س : عمله . ( 3 ) . س : پس . ( 4 ) . ش : محال . ( 5 ) . ش : +جز مگر آن دل كه دارد عون حق * كون او را نيست كرده كون حق گر بديدى مطلعش را ز احتيال * كز كدامين ركن جان آمد خيال