[ 2632 ]
مردِ دنيا مفلس است و ترسناك * هيچ او را نيست از دزدانش باك
[ 2633 ]
او برهنه آيد و عريان رود * در غم و دزدش « 1 » جگر خون مىشود
[ 2634 ]
وقتِ مرگش كه بوَد صد نوحه پيش * خنده آيد جانش را از « 2 » ترسِ خويش
يعنى : مرد دنيا هرچند كه زردار و غنىّ است ، چون او را از اين جهان مفلس و برهنه رفتنى است ، پس فى الحقيقة در ملك او هيچ نيست ؛ باوجود اين افلاس از دزدى و خسارت مر آن مرد دنيا را هزاران باك و وسواس است و هميشه از رفتن آن مال ترسناك است . پس آن مرد دنيا مانند عور است و باوجود اين « 3 » عريانى و افلاس مر او را هزار غرور است .
[ 2635 ]
آن زمان داند « 4 » غنى كش نيست زر * هم ذكى « 5 » داند كه او بُد بىهنر
يعنى : در وقت مرگ غنىّ و مالدار خواهد دانست كه آن مالدار محض مفلس و بىزر بود
/ A 47 /
چون آن مال و زر او را « 6 » در وقت مردن او يارى ننمود و آن مال همراه خود « 7 » نبرد ؛ و هم ذكى « 8 » و اهل دانش نيز خواهد دانست كه آن ذكاوت و دانش او چون در وقت مرگ يارى نكرد كه جان خود را بدان دانش با ايمان نبرد و بىذكاوتى و بىدانشى بود .
پس دانش نافع آن مىبود كه وقت مرگ به كار آخرت امداد مىنمود .
جواب گفتن انبيا - عليهم السلام - « 9 » طعن ايشان را
[ 2778 ]
اصبَعِ لطف است و قهرى در ميان * كِلكِ دل با قبض و بسطى زين بنان
يعنى : كلك دل انسان در ميان انگشت قهر و لطف حق - سبحانه و تعالى - واقع است و آن كلك دل به سبب آن اصبع قهر و لطف در قبض و بسط است . گاهى آن اصبع حق سبحانه
هامش
( 1 ) . س ، ش : دردش .
( 2 ) . س : ز .
( 3 ) . ش : - اين .
( 4 ) . س : دارد .
( 5 ) . س ، ش : زكى .
( 6 ) . س : زر را و ؛ ش : - را .
( 7 ) . س : نمود .
( 8 ) . س ، ش : زكى .
( 9 ) . س : عليه السلام .