يعنى : چون دست آن زاهد به علّت خوردن امرود و به علّت شكستن « 1 » عهد ، نه به علّت خيانت مانند سرقت و غير آن بريده شد ؛ پس در شكوه و شكايت خلق در حقّ آن زاهد كه دست آن زاهد به علّت خيانت بريده شده است ، « 2 » بسته شد و حال آنكه اين در شكوه خيانت بسته شدن گويا صد در شكوه و شكايت شكسته شدن است . چرا كه دست زاهد براى حلق بريده شد و دربند حلق بودن مرد زاهد را تمام عيب است كه مرد زاهد دربند حلق و گلو باشد و در خواب و خورش افراط و غلوّ نمايد و عهد حق - سبحانه تعالى - را بشكند و شكستن عهد خدا صد عيب است يا مراد آن باشد كه در شكوه و شكايت زاهد با نفس خويش در عهد شكستن بسته شد كه به بريدن دست به سزاى خود رسيد . « 3 »
/ B 76 /
جرأت ساحران فرعون بر قطع دست و پا
[ 1726 ]
سايهء خود را ز خود دانستهاند * چابك و چُست و خوش و برجستهاند
يعنى : چون حجاب روح خود را از پرتوى آفتاب حقيقى هستى و وجود خود دانستهاند و يقين كردند كه حجاب شدن روح از آفتاب حقيقى به سبب وجود بىسود ماست ، از وجود خويش برجستهاند و از اين وجود بگسستهاند . چرا كه اصل اين تركيب حسّى ديدهاند كه اصل اين تركيب حسّى آن تركيب « 4 » است كه مناسب روح است كه لطيف و پاك است و اين تركيب حسّى فرع اوست . پس از تخريب اين فرع وهمى نترسيدند . چرا كه مطيّهء روح تركيب ديگر است نه اين تركيب حسّى ؛ و در تخريب اين تركيب « 5 » تعمير آن تركيب است ، چنانچه در حديث است كه ارواح مؤمنان در حواصل طايران خواهند بود و به جناح آن طايران در رياض بهشت سير خواهند نمود . 142
هامش
( 1 ) . س : شكست .
( 2 ) . س : + و .
( 3 ) . ش : رسد .
( 4 ) . ش : تركيبى .
( 5 ) . حاشيهء « ش » : مركب .